Sunday, August 4, 2013

خدای کنفسیوسی

زمانی به شوخی به دوستی می‌گفتم اگر می‌‌خواهی یک چینی رو گیجش کنی ازش بپرس دینت چی. خلاصه این آغازی شد از حکایت سفر ما به شیکاگو با دوستمون "هوی".

قرار است برای دو هفته در کارگاه آموزشی کیهان‌شناسی محاسباتی شرکت کنیم ... هنوز نمی‌دانم دقیقاً قرار است چه چیزهایی یادبگیریم، چه اتفاقاتی بیافتد و چه کارهایی انجام دهیم. من و یکی از بچه‌های دانشکده ستاره‌شناسی که او هم در کارگاه از دانشگاه ما شرکت می‌کند با نام "هوی" ساعت 8:10 صبح با 40 دقیقه تاخیر به سمت شیکاگو راه افتادیم. کمی حرف‌های روزمره زدیم و از کارهایی که تو یک سال گذشته انجام دادیم حرف زدیم تا برسیم به شیکاگو. مسئولیت راه‌یابی رو دادم به دوستمون که من از مناظر و برج‌های سر به فلک‌کشیده لذت ببرم او هم ما ما رو به سمت مقصد راهنمایی کنه.

بعد از یک سال و اندی در شهر کوچک و آرام و بی‌حادثه‌ای همچون اناربر زندگی کردن، ناگهان با شهری بزرگ و پرجمعیت رو به رو شدن مثل حالتی است که چند سال از نوشابه نخوردی، بعد که نوشابه می‌خوری هم مزه‌اش برایت جدید است، هم نمی‌دانی داری لذت می‌ری یا می‌خواهی تا تهش بخوری که این لعنتی فقط تمام شود. خلاصه حس ما هم چنین حسی بود. دانشگاه شیکاگو هم شنیده بودم در جای خوبی قرار نگرفته، اما از قدیم الایام بزرگان گفته‌اند شنیدن که بود مانند دیدن. از اتوبوس در جایی میان برج‌های سر به فلک کشیده پیاده شدیم، همه چیز عادی و خوب بود، آدما، نگاه‌ها، لباس پوشیدن‌ها. سوار مترو شدیم که به سمت دانشگاه برویم. اما داستان به همین یکنواختی پیش نمی‌رفت. کم‌کم شهر چهره‌ی عبوسش را برای ما نشان می‌داد. هرچه جلوتر می‌رفتیم، نه فقط محیط اطراف و ساختمان‌های تغییر می‌کردند بلکه آدم‌ها نیز با همان سرعت رنگ و چهره عوض می‌کردند. دیگر از کت و شلوار خبری نبود، شلوار جین‌های نیم‌بندی بود که به زور رکابی بقیه تن را پوشانده بود، و این خالکوبی‌ها بود که بیشتر خودنمایی می‌کرد و نقش پوشش را بازی می‌کرد. انگار فاصله از مرکز شهر با میزان خالکوبی رابطه مستقیم دارد. من که طبق عادت از ترس جان چهار چشمی کیفم را می‌پاییدم که با نگاهم قرار نباشد توجهی را جلب کنم، البته نیازی به گفتنش نیست که در این موارد کمی ترسو تشریف داریم. خلاصه به هر زحمتی شد خودمان را به دانشگاه رساندیم، در آن کویر، محیط دانشگاه نقش خیمه‌گاهی را بازی می‌کرد که در آن آب طالبی با کلی یخ در آن به شما تعارف می‌شود.

وسایل را داخل خوابگاه گذاشتیم، که دوستمون "هوی" گفت: اگر کارت بانک Bank of America رو داری امروز موزه هنر و آکواریم مجانی در میاد، بنابراین قرار گذاشتیم که هر دو را بریم ببینیم. اصلاً چه چیزی هیجان انگیزتر از یک موزه مجانی آن هم در آمریکا و مرکز شیکاگو؟! خلاصه دوباره با همان شکل تقسیم وظایف راه افتادیم، من نظاره‌گر و هوی نقشه‌خوان. اولین جا به موزه هنرهای معاصر رفتیم. هیچ چیز هیجان‌انگیزتر از موزه هنر رفتن با یک چینی نیست که در آن پر باشد از مجسمه‌های قدیمی چینی و ژاپنی و هندی و تو هم هی ازش سوال کنی. اصولاً از یکی از کارهایی که لذت می‌برم این است که در قالب تفکر متضاد یک نفر بنشینم و تمامی وجودش را زیر سوال ببرم و از خودم دفاع کنم، مستقل از اینکه آیا من به این گفتمان و طرز تفکر اعتقادی دارم یا نه. اما تمرین و تفریح خوبی است. من در نقش یک انسان مذهبی باورمند به تمامی دستورات الهی که در کتاب مقدس تبلور پیدا کرده است، و هوی یک چینی معمولی با اعتقادات معمولی که یک چینی کنفسیوسی دارد. برایم جالب بود از دیدگاه این افراد اینکه جهان از کجا آمده است، از کجا آمده‌ام و به کجا می‌روم بر عکس ادیان غربی اصلا دغدغه نیست، اهمیتی ندارد، و در هیچ کجای اندیشه‌ورزی نقش بازی نمی‌کند. تمام حرفش این بود که آقا جان، با طرز تفکر ما، آن چیزی که اهمیت دارد خوب زندگی کردن در همین زندگانی هست، دیگر مهم نیست آیا جهان خالقی دارد یا ندارد. مساله درست و اخلاقی زندگی کردن در این جهان است نه چیزی بیشتر نه چیزی کمتر. از بودا برایم گفت، از کنفسیوس، از اقوام مختلف چینی (تبتی‌ها، مغول‌ها، هان‌ها و ...) که برایم از موزه به جذاب‌تر و شنیدنی‌تر بود.

وقتی داشتیم مجسمه‌های بوداییان هند را نگاه می‌کردیم ازش پرسیدم باشه، همه حرف‌هایت فرض بگیریم قبول اما بالاخره این سوال جوابش چی؟ جهانی وجود دارد. حالا این جهان از کجا آمده؟ کسی اون رو خلق کرده یا خودش به وجود آمده است؟ جواب داد: سوال خوبی، اصلاً تا حالا هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم. چند دقیقه‌ای سکوت کرد و فکر می‌کرد. آخر جواب داد: نمی‌دونم. اما سوالت مسخره هست چون اهمیتی نداره این مساله چون قرار است من نوعی اخلاقی زندگی کنم، حال این پرسش که جهان از کجا آمده است در این بستر بی‌معنا هست. من هم سعی کردم قرائت ادیان سامی را برایش بازگو کنم که چرا این مساله اهمیت دارد که آیا اصلاً ما فلسفه دین را از اینجا شروع می‌کنیم و در انتها به اخلاقیات می‌رسیم که این اخلاقیات جز در سایه دستورات خدا فهم نمی‌شه ... برایم جالب بود که آنچه که در شعر و ادب و هنر ما به عنوان سوالاتی فطری و بدیهی در ذهن من ترسیم کرده‌اند برای این افراد کلاً سوالاتی تهی از معنا و مفهوم است که هیچ ارزشی برای پاسخ دادن ندارد. خلاصه "هوی" اون طرف رینگ و ما هم این طرف رینگ بزن بزن را چند ساعتی ادامه دادیم و کلی چیزهای جدید یاد گرفتیم از همه مهم‌تر فهمیدم که هیچ چیزی هیجان‌انگیزتر از موزه هنر رفتن با یک چینی و بحث کردن در مورد دین نیست.


No comments:

Post a Comment