Thursday, August 22, 2013

حکایات شیکاگو (قسمت اول)ـ


source: http://www.dealbase.com/blog/wp-content/uploads/2012/11/chicago-nighttime.jpeg
اینجا شیکاگو است، برای برخی مهد اقتصاد آب‌های شیرین است، برای عده‌ای دیگر پایتخت دوم یا سوم ایالات متحده، برای عده‌ای برج‌های سربه فلک کشیده، برخی آن را جلوه‌گاهی از هنر معاصر می‌دانند، برای برخی دیگر یادآور مکتب معماری شیکاگو، و برای برخی دیگر یادآور پیتزاهای معروف آن است. اما برای ما، گروه 18 نفره‌ای که قرار بود در کارگاه کیهان‌شناسی محاسباتی شرکت کنیم، شاید معنا و مفهومی دیگر داشت. برای آنان که فیزیک می‌خوانند شاید یادآور "انریکو فرمی" و بسیاری دیگر از بزرگان فیزیک نظری و تجربی معاصر باشد، جایی که اولین واکنش هسته‌ای مصنوعی در آن انجام شد، آزمایشگاه انرژی‌های بالای فرمی، آزمایشگاه هسته‌ای آرگون و هزاران کشف تاریخی که در این آزمایشگاه‌ها روی داده است. قرار بر این بود که در این کارگاه تکنیک‌های مربوط به شبیه‌سازی‌های کیهانی را خصوصاً N-body simulation را بیاموزیم و پس از دسته دسته شدن در 6 گروه سه نفره هر گروه باید کد محاسباتی خود را بنویسد و بتواند با قرار دادن شرایط اولیه (که از تابش پس زمینه کیهانی بدست می‌آید) نحوه تکامل و به وجود آمدن بزرگ ساختارهای کیهانی (Large Scale Structure) را شبیه‌سازی کند.
Source: http://landarchs.com/wp-content/uploads/2012/08/0811_069_MilleniumPark_Chicago.jpg

برنامه بدین شکل بود که هر روز صبح ساعت بین 8 تا 8 و نیم در محل کارگاه (واقع در سالن کنفرانس یکی از ساختمان‌های دانشکده فیزیک که مخصوص به کارهای کیهان‌شناسی بود) حاضر می‌شدیم و با هم صبحانه می‌خوردیم و شروع به کار می‌کردیم تا زمان ناهار برسد. معمولاً در زمان ناهار یک یا چند سخنرانی داشتیم و هر روز یک تیم اعضایش کارهای پژوهشی‌شان را معرفی می‌کردند و پس از ناهار ادامه کار تا ساعت حدود 7 و 8 شب که بعد با بچه‌ها می‌رفتیم برای شام بیرون و برمی‌گشتیم خوابگاه برای استراحت و آماده شدن برای روز بعد. گروه‌هایی هم که نتوانسته بودند کارشان را تمام کنند معمولاً یا بیشتر می‌ماندند و شام نمی‌آمدند و یا بعد از شام دوباره شروع به کار کردن می‌کردند و این برنامه روزانه ما بود به مدت دو هفته، جز دو روز آخر که خود حکایتی دیگر دارد.

زمانی که بچه بودیم همیشه هر سال حداقل یک بار موضوع انشاء داشتیم "علم بهتر است یا ثروت" و طبق عرف باید انتخاب می‌کردیم علم در حالی که بزرگ‌تر شدیم اکثر ما رویای ثروت داشتیم تا علم و سایه ثروت بر سر علم سنگینی می‌کرد و بعدا که بزرگ شدیم آموختیم که باید بگوییم هر دوتایش در کنار هم، اما در دل‌هایمان همچنان رویای ثروت سنگینی می‌کرد، زمانی فهمدیم علم هم خوب است، اما ثروت لازم است. افرادی هم بودند که کمی افتاده‌تر بودند می‌گفتند اعتدال، همه چیز در کنار هم خوب است، خوب و بد نداریم. اما جو همیشه به سمت ثروت سنگینی می‌کرد (پی‌نوشت 1). زندگی بدون رفتن به دنبال ثروت معنا و مفهومی نداشت و اصلا نمی‌شد متصور شد کسی خلاف آن باشد. خواندیم "تا شقایق هست زندگی باید کرد". آموختیم زندگی آدابی دارد، قسمتی از آن برای کار است، قسمتی برای خانواده، قسمتی دوستان، قسمتی تفریح و خلاصه ابعادی دارد، رنگ و بویی دارد، زندگی نباید کسل‌کننده باشد، حتی می‌توان از ثروت زد و زندگی کرد، اما آموختیم زندگی عرفی دارد باید آن عرف را رعایت کرد.

گذشت تا پا به دانشکده فیزیک گذاشتیم. عرف‌ها تغییر کرد، مفاهیم تغییر کرد، دیگر اینجا برای برخی (البته بدیهتاً نه همه) همه چیز بایستی باز تعریف شود وگرنه غیر قابل فهم است. زندگی دیگر آن عرف گذشته نبود.

برگزار کنندگان کارگاه (نیک و آندری) که هر دو اهل کشور روسیه هستند، زندگی متفاوتی داشتند با آنچه قرار بود عرف باشد. صبح همزمان با ما می‌آمدند و ساعت‌ها پس از ما به خانه بر می‌گشتند، و بعداً کاشف به عمل آمد این روایت زندگی سالیان سال‌شان است نه دو هفته کارگاه. یاد "احسان یارشاطر" می‌افتم که در مستندی می‌گفت وقت نمی‌کند تلویزیون ببیند صبح می‌رود سر کار و تا پاسی شب آنجا است و همه فکر و ذکر و زندگیش "دانشنامه ایرانیکا"ست. زمانی که در آزمایشگاه آرگون "سلمان" یکی، از پژوهشگران ارشد آنجا، برای ما سخنرانی می‌کرد از خاطراتش در موسسه "لس آلاموس" می‌گفت و کسانی که علوم کامپیوتر و روش‌های محاسباتی در آن زمان ابداع کردند، از زندگی آنها و خاطراتشان، اما خودش حکایت دیگری بود، که شاید سال‌های بعد همکارانش آن را تعریف کردند. زمانی بود که پشت آدم‌های به خاطر کار کردن زیاد در زمین‌ها خم می‌شد و کشاورزان و کارگران پس از مدتی غوز در می‌آوردند. اما اینجا حکایت دیگری است، زمانی که دقیق‌تر نگاه می‌کنی انگشتان این افراد (تصور می‌کنم) بر اثر کار مداوم با کامپیوتر از شکل و فرم طبیعی‌اش خارج شده است. همین انگشتان است که هزارن حرف برای گفتن دارند، هر کدامشان ذره‌ای به دانش بشری افزودند، همانند پشت‌های غوز کرده کشاورزان که روایت‌هایی برای خود داشتند. برخی‌ها عرف‌ها را می‌شکنند و جور دیگر زندگی می‌کنند که البته نمی‌خواهم بار ارزشی بدان بدهم، این افراد اینگونه خوشحال هستند و راضی، برایشان زندگی در جایی دیگر و به شکلی دیگر فهم می‌شود، اینان همان‌هایی هستند که زندگی را به گونه‌ای دیگر فهم کردند نه قرار است خوب باشد نه بد، تنها عده‌ای هم هستند که شاید مثل دیگران نیستند، و برای من جالب است اگر از این افراد بخواهیم بنویسند "علم بهتر است یا ثروت" چه می‌نویسند. قرار نیست این نحوه‌ی زندگی را ارزش‌گزاری کنم و دیگر را نفی و یا ایشان را نفی کنم. آندری‌ها هم کسانی هستند که تنها به شکلی دیگر در این دنیا زندگی می‌کنند و از زمانی که به دانشکده فیزیک آمدم تعداد محسوسی از این افراد را دیدم (البته نه بدیهتا همه!) که اگر قرار باشد انشایی بنویسند که علم بهتر است یا ثروت تصور می‌کنم بنویسند علم.

شب آخر هفته من و آقای "هوی"، یکی از بچه‌های کارگاه که اهل چین بود و در آنجا بزرگ شده بود، برای کنسرتی به مرکز شیکاگو رفتیم. کنسرت در یکی از پارک‌های مرکز شهر، در فضای باز و در میان برج‌های سر به فلک کشیده بود. به آقای "هوی" گفتم: دوست داری یکی واحد‌های یکی از این برج‌ها برای تو باشه. گفت چرا که نه، اما پولش از کجا بیاد؟ و کارم چی باشه. گفتم هر چی، گفت نه دوست دارم کار آکادمیک بکنم، ترجیح می‌دم کار آکادمیک کنم تا وسط این برجا باشم. گفتم: حالا فرض کن همین تو دانشگاه شیکاگو استاد بشی اون وقت چی دوست داری اینجا باشی؟ گفت: ببین من دوست دارم اما با استاد دانشگاه شدن، اگر کار دیگه‌ای نکنم، احتمالاً هیچ وقت از این برجا نمی‌تونم بخرم، من کارمو به این برج ترجیه می‌دم اما بدم هم نمی‌یاد اینجا زندگی کنم ...

پی‌نوشت 1: آنچه که شرح می‌رود روایت زندگی شخصی نویسنده است نه مجموعه همه آدم‌ها و یا حتی مجموعه ایرانی‌ها و نه حتی تهرانی‌ها و نه هیچ مجموعه کوچک و بزرگ دیگری. روایت شخصی کسی است که اینگونه بزرگ شده است و دنیا را اینگونه دیده است.

فهرست نوبلیست‌های دانشگاه شیکاگو (http://www.uchicago.edu/about/accolades/22/)

No comments:

Post a Comment