Tuesday, September 24, 2013

کیهان‌شناسی پس از پلانک

سه روز کارگاه "کیهان‌شناسی پس از پلانک" از دیروز شروع شده، بسیاری از شرکت کنندگان کسانی هستند که در بین فیزیکدانان اسم و رسمی دارند شهرتی دارند، عده‌ای هم پسادکترا یا دانشجویان سال آخر دکترایی هستند که به دنبال اسم و رسمی هستند و باقی ماندن در این رقابت ...

سخنرانی‌های خوب، معمولی، و افتضاح شاید بشه سه دسته اصلی سخنرانی‌ها باشه، اما همیشه همه چیز به این سادگی پیش نمی‌ره ... بعضی وقتا بعضی سخنرانی‌ها در هیچ‌کدام از این دسته‌ها نیست ... شاید این‌‌ها بعضی چیزهای جالبی بود که شنیدم ... (آنچه که در زیر می‌آید نقل به عین نیست نقل به مفهوم است)

-                "... هنوز ما به این سوال Naturalness در کیهان‌شناسی جوابی ندادیم. خوب هر کسی میاد نظریه‌ای می‌ده، پارامترهاشو تنظیم می‌کنه که با داده‌های مشاهداتی بخونه و شاید پیشبینی هم داشته باشه و یا نداشته باشه اما همچنان مساله Naturalness حل نشده باقی مونده تصور می‌کنم باید از امروز فکری هم به حال این مساله کرد ..."
-                "شاید مساله‌ی Naturalness اصلا مساله‌ی اشتباهی است که هزاران سال است بشر به دنبال در نظر گرفتن آن است در تمامی نظریاتش شاید باید از Naturalness عبور کرد ..."
تا زمانی تصور می‌کردم این ایده‌های به وجود آمدن فضا – زمان از نوسانات کوانتمی تنها ایده‌های هیجان‌انگیز آدم بزرگ‌هاست برای سخنرانی‌های عامه‌پسند و کف و سوت شنیدن و مجلات زرد شبه‌علمی ... اما یکی می‌ره بالا و با جزئیات از مقالاتی که در این زمینه چاپ کرده حرف می‌زنه، محاسبات، عدد، رقم و چیزهایی که معنا دارند ... "ما سال 2005 و 2006 پیش‌بینی کردیم که [...] سال 2006، 2012 و 2013 به ترتیب [....] در داده‌های تجربی مشاهده شدند ... و ما همچنان این پیش‌بینی‌ها را داریم که همچنان باید آزمایشی برای اندازه‌گیری آنها ترتیب داده شود ... "

بعد سخنرانی سوم بود نیم ساعت به کلاسم مونده بود که گفتم زودتر برم یه کمی هم کارای عقب افتادم برسم. که پرده رو زندن بالا، چراغ‌های روی سن رو روشن کردند و چراغ‌های مخصوص تخته سیاه هم روشن کردند، یه آقایی رفت، میکروفن رو گرفت شروع کرد: "من داشتم فکر می‌کردم راجع‌به چی حرف بزنم، راستش چیزی ندارم که بگم، حوصله هم نداشتم پاورپوینت درست کنم، گفتم چه کار کنم، به جاش از تخته‌سیاه استفاده می‌کنم ..." گچ و دستش گرفت، تند تند راه می‌رفت و حرف می‌زد ... یه لاگرانژین نوشت و خوب حالا این و اضافه می‌کنیم به لاگرانژین و ... یه جورایی همه تو شُک بودند، به وضوح بهترین سخنرانی، هیجان‌انگیز‌ترین و ناب‌ترین سخنرانی بود که جز هیچ کدوم از اون دسته‌های بالا نبود، اصولاً اینجور چیزها خارج از دسته‌بندی و ارزش‌گذاری ... آدم‌هایی که تصور می‌کنن یه نظریه جدید، دروازه‌ی جدید، نگاهی جدید را کشف کردند و دارن اونو برای اولین بار بازگو می‌کنند ... (حالا خیلی وقت‌ها از توش یک چیز ناب درمیاد یا خیلی وقتا هم نمی‌یاد)  

....

شب همه مهمان دانشگاه در رستورانی نزدیک به دانشگاه ...

کیک تولدی برای میز بقلی میارن، دوستانش برایش دست می‌زنند، که ناگهان از سمت ما صدای دست و جیغ بلند می‌شه، آقایی که صبح در مورد مساله Naturalness حرف می‌زد یه سوت بلبلی می‌زنه که میز بقلی از خنده پخش زمین می‌شن ... یکی از دانشجوهای دکتری که اهل هنگ‌کنگ بود برای اینکه باب صحبت رو باز کنه (شاید) گفت چه جوری این سوت و زدی، طرف هم دستشو تو دهنش می‌کنه و با جزئیات تمام تریک مساله رو یاد می‌ده و از فیزیک مساله صحبت می‌کنه ...



پی‌نوشت: انگار هرجا که هستیم سایه آقای مهربون و بداخلاق پررنگ باید همراهمون باشه، خانمی که روبه‌روی ما نشسته بود، از خاطرات جلسات گروهیشون می‌گه ... از من می‌پرسه تا حالا شیکاگو بودی، می‌گم آره برای کارگاه تابستونی اونجا بودم، که بعد شروع می‌کنه می‌گه آره، جلسات آقای مهربون ساعت 3 شروع می‌شه، یک نفر یه نمودار نشون می‌ده و آقای مهربون و بداخلاق شروع می‌کنند بحث کردن و با هم دیگه مخالفت کردن و این بحث و مخالفت تا ابد ادامه پیدا می‌کنه و هیچ چیز این جلسات هیجان‌انگیزتر از دیدن بحث این دو نفر با هم نیست ...

Thursday, September 12, 2013

گفتاوردهای نغز

آقای بلند تعریف می‌کرد، کسایی هستند مقاله می‌نویسند اگر فلان مدل و عوض کنیم این پارامترها رو اضافه و کم کنیم، اینا رو تغییر بدیم تو مدل جهان تورمی، بعد یک تو این مدل اثرات قابل مشاهده‌ای (مثلاً تو تابش پس زمینه کیهانی) به وجود میاد که اگر دقت ما چیزی در حدود 10 به توان 26 برابر بهتر بشه قابل تشخیص هست!! مثلاً تاثیری که من اگر صندلیمو جابه‌جا کنم و اون طرفتر بنشینم در تغییر مدار گردش ماه می‌گذاره!! حالا طرف هم که ول کن نیست که نه یک مقاله، هر چند وقت یک بار یک مقاله راجع‌بش می‌ده ... 

Saturday, September 7, 2013

GO BLUE ...!

- صحنه‌ی اول (سال پیش کلاس‌های پیش‌آمادگی برای درس دادن):

[...]: اگر یکی از بچه‌های تیم دانشگاه تو کلاستون بود و از شما خواست که مثلاً تمرین داره یا مسابقه داره و این چند جلسه رو نمی‌تونه شرکت کنه حتماً باید باهاش همکاری داشته باشین و باید اجازه بدین که بتونه غایب باشه اون جلسه‌ها ...

- صحنه دوم (مسابقات المپیک 2012):

8 مدال طلا، 3 مدال نقره، 1 مدال برنز، ماحصل مسابقات المپیک 2012 برای دانشجویان یا فارغ‌التحصیلان دانشگاه میشیگان _ اَناربر ...
22 شرکت‌کننده از 10 کشور دنیا ...

- صحنه دوم (قسمتی از خبر اول دانشگاه سه روز پیش):

ANN ARBOR—Real estate developer and alumnus Stephen M. Ross will give $200 million to the University of Michigan to significantly transform the student experience at the business school and athletic campus.
Ross' gift is the largest single donation in U-M history and makes him the biggest donor to his alma mater with lifetime giving of more than $313 million. The Stephen M. Ross School of Business and U-M Athletics will each receive $100 million.

- صحنه سوم (دیروز اتاق دکتر):

دکتر: فردا مسابقه فوتبال برای همین بیرون اینقدر شلوغ، از کانال EPSN اومدن توی شهر، می‌دونی که EPSN چی؟
من: چی؟! ... :| .... نه، چی؟
دکتر: یعنی نمی‌دونی EPSN چی؟! می‌دونی که فردا مسابقه فوتبال هست. فوتبال آمریکایی، همونی که با دست بازی می‌کنن نه با پا ...
من: .... :|
دکتر: فکر کنم باید بعداً بشینم بهت یه سری این فرهنگ‌های آمریکایی رو یاد بدم.
در پنجره اتاقش رو می‌بنده که صدا نیاد تو.
دکتر: حتماً فردا برو تماشا، جالب، خوش می‌گذره درضمن یه اتفاق خیلی بزرگ که هر چند سال یه بار همچین اتفاقی میوفته. خوب حالا برگردیم سر علم. خوب این نمودار ....

دیشب قبل از دربی بزرگ Michigan (Wolvorines) و Notre Dame (Fighting Irish) جلوی کتاب‌خونه مرکزی، برنامه رقص و آواز، بچه‌های سال اولی، دومی، سومی و چهارمی همه با لباسای زرد و آبی. "مری سو" با لباس زرد میاد برای سخنرانی، همه جا صدای دست و جیغ و بعد آرامش برای فردا، یکی تعریف می‌کرد روزهای آخر بلیط مسابقه 200 دلار هم به فروش می‌رفته و اون نتونسته بلیط گیر بیاره ...

شب قبل از مسابقه Mary Sue Coleman در حال سخنرانی 

برنامه EPSN جلوی Bell Tower، همه با لباس‌های زرد و آبی، صدای دست و جیغ، اون طرف گروه مارش میشیگان (سایت گروه) دارن برنامه اجرا می‌کنن (فیلم قدیمی، اجرای یک ماه پیش، صفحه یوتیوب گروه)، گروه رقص هم جلوی سن، یک سری پرجم دستشونه، یکی سری پلاکارد، صدای جیغ و دست، برنامه تموم EPSN می‌شه، گروه مارش یک برنامه جلوی Rackham اجرا می‌کنه و یک سری به سمت ورزشگاه (Big House)، یک سری هم جلوی کتابخونه، غذای مجانی، یک سری برنامه‌های دیگه، همه با هم شعر The Victors رو هم صدا می‌خونن، یک سری برنامه دیگه، چند نفری میان روی سن از خاطراتشون می‌گن، بعد یک سری به سمت ورزشگاه، یک سری هم پارتی تا شروع مسابقه بعد همه به سمت Big House ...
جمعیت هواداران جلوی Bell Tower




پس از برنامه عده‌ای به سمت ورزشگاه می‌روند و عده‌ای به سمت کتاب‌خانه
قسمتی از گروه مارش
برنامه بعدی جلوی کتاب‌خانه مرکزی
این خانم می‌گفت سال دومی و خیلی خوشحال هست که از نیویورک پارسال اومده اینجا
 برنامه‌ای با لباس محلی
 برنامه‌ای با لباس محلی
من، اتاق کارم، ساعت 10 شب، با فاصله یک مایل از ورزشگاه هنوز صدای گروم گروم ورزشگاه تا اینجا میاد، کم‌کم می‌رم به سمت خونه و حدوداً ساعت 12 شب با نتیجه 41 بر 30 Wolverines دربی رو تموم می‌کنن ... شاید این پول ناچیز، چیزی در حدود 100 میلیون دلار، ارزشش رو داشته تا چند دقیقه‌ای ما هم از علم بزنیم، اما از فردا دوباره دیگه وقت کار ...

اجرای گروه مارش دربی M vs ND دو سال قبل

درباره دربی M vs ND

دو سال قبل پس از برد دربی، Big House 

Monday, September 2, 2013

روایت‌های شیکاگو (قسمت چهارم - پارسیان هند)ـ

یکی از علاق شخصی من این است که زمانی که یک نفر هندی می‌بینم از او در مورد پارسیان هند (پی‌نوشت 1) بپرسم. خوشبختانه در این دو هفته‌ی کارگاه سه نفر هندی همراه ما بودند که از کنجکاوی‌های من در امان نبودند. زرتشتیان با جمعیتی حدود دویست‌هزار نفر یکی از اقلیت‌های در حال نابودی در دنیا هستند که اکثر آنها ریشه‌ای ایرانی دارند. البته امروز اکثر جمعیت زرتشتیان دنیا در هندوستان سکونت دارند. زرتشتیان بسیاری پس از حمله اعراب مسلمان شدند، عده‌ای دیگر نیز به دین خود باقی‌ماندند، از این عده یک دسته مهاجرت برای زندگی بهتر را به ماندن ترجیح دادند، که بعدها پارسیان هند لقب گرفتند، و عده‌ای دیگر نیز ماندن در سرزمین اجدادی خود را با همه سختی‌هایش به مهاجرت ترجیح دادند. پارسیان هند توانستند نه تنها با محیط جدید به خوبی ارتباط برقرار کنند، بلکه پس از سال‌ها تلاش و سخت‌کوشی توانستند در کشور هند جایگاه خود را به عنوان اقلیتی تاثیرگذار هم از نظر اقتصادی و هم از فرهنگی تثبیت کنند. این مردمان سخت‌کوش مهاجر دیروز، با وجود جمعیت اندکشان توانستند خود را به عنوان یکی از وزنه‌های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی مهم هندوستان به هند و بعداً به دنیا معرفی کنند. پس از کسب این موفقیت‌ها و کسب تجربه‌ها و ثروت‌های فروان در زمان قاجار و پیش از آن عده‌ای از پارسیان برای کمک به زرتشتیان ایران که وضعیت چندان مناسبی نداشت به ایران آمدند از جمله این افراد می‌توان به "مانکجی لیمجی هاتریا" اشاره کرد که در زمان قاجار به ایران سفر کرد و منشا برکات فراوانی برای زرتشتیان ایران شد. قسمتی از زندگی‌نامه او در تارنمای انجمن موبدان: "در 1245 خورشیدی به ایران بازگشت و در كرمان با حاجی سید جواد، امام جمعه كرمان و حاجی محمد كریم خان كرمانی، رییس شیخیه دیدار و روابط صمیمانه برقرار كرد. در این زمان بود که با دشواری و تلاش بسیار اجازه آموزش 12 كودك كرمانی و 20 كودك یزدی را از خانواده‌شان گرفت و در قانون‌نامچه‌ای كه برای مدرسه وقفی خیریه‌اش ایجاد كرد، پذیرفت كودكانی كه به آن مدرسه بیایند، 5 سال شبانه‌روزی در آنجا تحصیل كنند و همه مخارجشان از هر‌گونه که باشد، در این مدت، برعهده او باشد. و حتی پولی برابر با كاری كه آن كودك می‌توانست برای خانواده‌اش انجام دهد تعیین كرده و به خانواده اش می‌داد. ... او می‌دانست که سرچشمه همه نابسامانی‌های داخلی و بیرونی بیسوادی است، بنابراین بنا نهادن مدرسه در ایران را در شمار کارهای اساسی می‌دانست. تاسیس مدرسه‌های زرتشتی برای آموزش نونهالان و كودكان ایران راهی بود كه مانكجی برای مبارزه با بی‌سوادی زرتشتیان و غیرزرتشتیان در پیش گرفت" (سرچشمه). پارسیانی که در طول این سال‌ها توانستند به مقام‌ها و مناسب مهمی را در اقتصاد، سیاست، علم، هنر، و ... بدست بیاورند: سرچشمه و سرچشمه. متاسفانه هیچ قسمتی از تاریخ نوشته شده‌ی مرسوم در اینباره وجود ندارد، و بیشتر این روایت‌ها به صورت نقل قول‌ها، یا نوشتارهای بسیار پراکنده و نایاب است که دسترسی به آنها اگر محال نباشد، آسان هم نیست.

مانکجی لیمجی هاتریا
Source: http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Manikchi-limji-hataria.jpg

در میشیگان استادی هندی داریم که نامش "آخوری" هست. یک بار پس از امتحان ما را در وسط دانشگاه گیر آورده بود و برای اینکه بحثی را بازکرده باشد شروع کرد از شعر و شعرای ایرانی سوال پرسیدن. از حافظ پرسید و تعریف می‌کرد پدرش فردوسی‌شناس بوده است. من هم از موقعیت سوء استفاده کردم و گفتم که آیا شما پارسی هستید. که گفت نه پارسی نیست. اما پارسی‌های زیاد می‌شناسد که آدم‌های بسیار خوبی هستند. بعد یادش آمد که آنها از ایران آمده‌اند و دینشان زرتشتی است و داشت آن را برای من و دوست دیگری تعریف می‌کرد. تعریف می‌کرد "شیراز مینوالا" یکی از پارسیانی است که نظریه ریسمان کار می‌کند، بعد پرسید که آیا او را می‌شناسم یا نه. این داستان شعر ایرانی در هند طرفداران بسیاری دارد. مثل اینکه در گذشته برخی از پادشاهان هند در دربار خود شاعران پارسی زبان یا خوانندگانی داشتند که به پارسی شعر می‌خوانند.

شانس با ما یار بود که با چند نفر هندی در این سفر همراه باشیم. اما این دفعه نخواستم همین اول کار بپرسم که آیا شما پارسی هستید یا نه. خواستم مثلاً از جای دیگه شروع کنم. گفتم به چه زبان محلی شما حرف می‌زنید که یکی از آنها گفت پنجابی و هندی و دیگری هندی و دیگری هم که کلاً در آمریکا بزرگ شده بود، بعد از تعداد زیاد زبان‌های رسمی هند گفتند که عدد دقیق آن یادم نیست. گفتم زبان "دری" هم دارید که "آکا" گفت: ما زبانی با نام دری نداریم. شاید این زبان پاکستان باشد. گفتم نه اون زبان دری، منظورم زبان پارسیان هند است. گفت آهان، اما این زبان زبان رسمی نیست. بعد پرسیدم آیا کسی پارسی می‌شناسه، که تعریف کرد زمانی که بمبئی بوده تعداد قابل توجهی دوست پارسی داشته. تعریف می‌کرد آدم‌های خوبی هستند و شروع کرد از تاریخچشون گفتن که اینها از زرتشتیان ایران هستند که سال‌ها قبل به هند مهارت کرده‌اند. بعد ادامه دارد که پارسیان هند معمولاً از خانواده‌های مرفه هستند و سرمایه‌های زیادی دارند. بعد از معابدشان گفت و اینکه جمعیت این افراد به شدت رو به کاهش هست. پرسیدم چرا جمعیتشان رو به کاهش که در جواب از قوانین ازدواج سختگیرانه پارسیان گفت و اینکه خانواده‌های پارسی بسیار حساس هستند که حتماً فرزندشان باید با یک پارسی دیگر ازدواج کند بنابراین سن ازدواج در آنها بالا هست و فرزندان زیادی نمی‌آورند، البته اگر ازدواج کنند.

هر شب رستوران یک کشور یا منطقه برای شام انتخاب می‌کردیم، که یکی از شب‌ها نوبت به یک رستوران هندی رسید. داخل رستوران که شدیم موقع غذا سفارش دادن کلی "عود" هم برای فروش گذاشته بودند که از "سوشمیتا" پرسیدم شما به هندی به این چی می‌گین که با لهجه هندی گفت "اگربتی". برایم جالب بود که زرتشتیان هم به عود می‌گویند "اگربتی"، پیش خودم فکر کردم که حتماً می‌شه کلی کلمه مشترک دیگه هم پیدا کرد که شروع کردم پرسیدن از هرچی که به ذهنم می‌رسید که شما به این کلمه‌ها چی می‌گین. برایم جالب بود که تعداد بسیار زیادی واژه مشترک بین فارسی و هندی و حتی پنجابی پیدا می‌شد کرد، مثلا به لباس در پنجابی "جامه" گفته می‌شه یا آنها هم مثل ما چای را "چای" می‌گویند و ... البته چینی‌ها هم به چای چیزی شبیه به "چا" می‌گویند. برایم جالب بود که بدانم این چای بلاخره از کجا به کجا رفته، از آسیای شرقی به هند ایران آمده است یا از خاورمیانه و یا هند به آسیای شرقی و دیگر نقاط دنیا رفته است. در جایی دیگر "سوشمیتا" از من پرسید که آن شاعر پارسی زبان که در دربار هند بوده را می‌شناسم یا نه، بعد کلی در اینترنت گشت تا اسمش را پیدا کند. اما متاسفانه نه من می‌شناختم نه اسمش یادم مانده است.

متاسفانه ما هیچ چیز از این تاریخ روایی نمی‌خوانیم و شاید نمی‌دانیم چه بسا که شاید چند ده‌سال دیگر این روایت‌ها به کل از بین برود و دیگر نام و نشانی از آنها در تاریخ باقی نماند. مسلماً دفعه‌ی دیگر اگر هندی دیدم سوالات بیشتری دارم که از او بپرسم.

------ 

پی‌نوشت 1: پارسیان هند، زرتشتیانی هستند که پس از حمله اعراب به ایران به پاکستان و هندوستان امروزی مهاجرت کردند (بیشتر به زبان انگلیسی و فارسی در ویکی‌پدیا)

Wednesday, August 28, 2013

حکایات شیکاگو (قسمت سوم - "تیم" آمریکایی)ـ


خوبی کارگاه‌های چند روز اینه که با آدم‌های جدید آشنا می‌شی، با کلی آدم که همه تقریباً یک هدف مشترک دارید، گرایش‌ها و تخصص‌های تقریباً یکسان دارید، اما همه گذشته‌ای متفاوت داریم. 18 نفر شرکت کننده بودیم، 1 نفر از دانشگاهی در استرالیا، یک نفر از دانشگاهی در فرانسه، فردی دیگر از دانشگاهی در مکزیک، و بقیه همه از دانشگاه‌های آمریکایی و اما ملیت‌ها یک نفر روسی بود، دو نفر ایتالیایی، یک نفر اهل کره جنوبی بود، یک نفر از سنگاپور، یک نفر مکزیکی، من ایرانی، سه نفر چینی، سه نفر هم از هند، و بقیه آمریکایی یا حداقل نسل چندمی بودند که در آمریکا به دنیا آمده و بزرگ شده بودند.

چون صبحانه و ناهار با کارگاه بود، همانند دیگر رویدادهایی که در آمریکا دیده بودم روز اول محدودیت‌های غذایی و یا آلرژی به غذای خاص را با ما چک کردند که مبادا غذایی بدهند که ما نتوانیم به هر دلیلی بخوریم. تقریباً می‌تونم بگم تا به حال در جمعی نبوده‌ام که کسی در آن گیاه‌خوار نباشد، خانه استاد قبلیم دخترش، خانه استاد الانم زنش، و اینجا 3 یا 4 نفری گیاه‌خوار بودند. یک از روزها که غذا ساندویچ بود، مثلاً گشتم یه یه بزرگ خوش‌رنگش رو بردام اصلاً حواسم نبود که ممکن است غذای این بندگان خدا باشد. از قضا چیزی شبیه به نان و پنیر خودمان بود و اصلاً جای ناهار نبود، من هم وقتی فهمیدم که یک گاز از آن زدم و دیگر نمی‌شد آن را پس داد بعد همش نگران بودم که به یکی از این بندگان خدا غذا نرسه و شرمنده بشم که غذای آنها را خوردم. خوشبختانه همیشه مقداری غذا بیشتر می‌گرفتند که اگر کسی مثل من اشتباه کرد یا دلش خواست از این غذا بخورد برای آنها کم نیاید. از این بابت خوشحالم که شرمندشان نشدم.

اما مساله‌ی دیگری که در جمع فیزیکدانان (چه دانشجویان چه استادان) بسیار مشهود است، خداناباوری آنان است. "تیم" یکی از بچه‌های گروه بود، که اتفاقاً یکی از همان چند گیاه‌خوار بود، قدی بلند و کمی درشت اندام بود. اصالتاً اهل آمریکا بود و مشخصتاً از ایالت‌های جنوب مرکزی آمریکا که اتفاقاً بسیار مذهبی هم هستند. یک بار که رفته بودیم "سوشی بار" برایشان از کله‌پاچه گفتم و "تیم" هم گفت که این جور وقتا بیشتر از همیشه احساس خوشحالی می‌کنم که گیاه‌خوارم. "تیم" بسیار آرام، مودب، و مهربان بود. به همه در پروژه‌هاشون کمک می‌کرد و هرچه بلد بود را به دیگران با صبر و آرامش یاد می‌داد. "تیم" خیلی دوست نداشت درباره گذشته‌اش حرف بزنه خصوصاً که از همه ما بزرگتر بود، حدودً 32 سال داشت و تازه امسال قرار بود دانشجوی سال اول دکتری باشد مساله‌ای که بسیار در بین دانشجویان فیزیک نادر هست معمولاً پذیرش گرفتن با سن بالا بسیار بسیار سخت می‌شود. "تیم" تعریف می‌کرد شوهر خواهرش اهل ایران هست، اسمش نیماست و اصالتاً رشتی هست. خلاصه "تیم" خیلی کم حرف و آرام بود، با جمع بچه‌ها که آخر هفته جمع شدند برای آب‌جو خوری "تیم" ترجیح داد که آب میوه برای خودش بخره و بخوره. یکی از روزها که از کنار کلیسایی رد می‌شدیم که پرچم 7 رنگ هم‌جنسگرایان بر روی آن نصب شده بود صحبت بر سر کتاب مقدس شد، که تیم شروع کرد به مسخره کردن آن، از تیم پرسیدم که آیا تا به حال آن را خوانده است یا نه. که تیم جواب داد خوانده است و یکی از حوصله سربرترین روزهای زندگیش روزی بود که با دوستش در اتاق هتل مجبور بود انجیل خوانی بکند چون کار دیگری نداشتند و دوستش اصرار داشت که با هم انجیل بخوانند. که در ادامه داستان دوست "چینی" و "سنگاپوری" ما هم اضافه شدند و شروع کردند به تکمیل سخنان "تیم" که انجیل از بی‌محتواترین کتاب‌های موجود است. نمی‌دانم چرا چنین کینه‌ای نسبت به دین در میان این افراد دیده می‌شد. اما ترجیح دادم بحث را عوض کنم و در مورد شام شب بیشتر حرف بزنیم. نکته قابل توجه در این قشر این است که با توجه به تمامی کینه‌ای یا نفرتی که از دین دارند زندگی بسیار اخلاقی و انسانی دارند، و این کینه یا نفرت بهانه‌ای نیست برای زندگی غیراخلاقی و یا غیر انسانی. مثلاً در جایی دیگر از "تیم" پرسیدم اگر بخواهی یک نکته بد در مورد آمریکا بگویی چه می‌گویی؟ گفت خیلی چیزها هست. گفتم خوب فقط یک مورد بگو. که تیم می‌گفت در آمریکا شاید خانواده و دوستی بسیار کم‌رنگ است و این خصوصیت زندگی آمریکایی شده است. بعد گفتم خوب حالا یک نکته خوب در مورد آمریکا بگو. که گفت سیستم آموزشی آمریکا را خیلی دوست دارد، آموزش رایگان برای همه، البته منظورش تا دوران دبیرستان بود نه پس از آن.

....

(ادامه دارد _ قسمت بعدی پارسیان هند)



Saturday, August 24, 2013

حکایات شیکاگو (قسمت دوم - آرگون)ـ

اواسط ماه جون بود که پذیرش من برای شرکت در کارگاه کیهان‌شناسی محاسباتی در دانشگاه شیکاگو آمد. اما از قرار معلوم همه چیز به همین سادگی‌ها هم نبود، قرار بر این بود که دو روز از کارگاه در "آزمایشگاه ملی آرگون" برگزار شود. در نامه پذیرش ذکر شده بود "به علت ملیت ایرانی به احتمال زیاد اجازه ورود به آرگون به شما داده نمی‌شود با توجه به اینکه قسمتی از این کارگاه در این مکان برگزار می‌شود، آیا همچنان مایل به شرکت در این کارگاه هستید." که من هم با اشتیاق فراوان جواب مثبت دادم. سپس قرار بر این شد مدارکم را بفرستم چرا که گرفتن اجازه ورود شاید چند ماهی به طول بیانجامد.
"آزمایشگاه ملی آرگون" بنا بر ویکی‌پدیا اولین آزمایشگاه تحقیقاتی مهندسی و علمی ملی آمریکا لقب گرفته است. این آزمایشگاه برای ادامه کارهای انروکو فرمی در زمینه مطالعات هسته‌ای و به عنوان بخشی از پروژه‌ی منهتن شکل گرفت. اما امروز نه فقط در زمینه هسته‌ای بلکه در زمینه انرژی‌های تجدیدپذیر، علوم پایه و حتی امنیت ملی گروه‌های تحقیقاتی بزرگی فعالیت می‌کنند. (ویکی‌پدیا)  

Source: http://images.nigms.nih.gov/imageRepository/2358/hi_argonne_lab_M.jpg
بالاخره 4 آگست به شیکاگو رفتیم و از روز بعد هفته اول کارگاه را شروع کردیم، اما خبری از اجازه ورود من به آرگون نبود. قرار بر این بود که دو روز آخر هفته دوم کارگاه در این مکان برگزار شود. بعد از ظهر روز دو‌شنبه هفته دوم بود که از مسئولین برگزاری کارگاه پرسیدم که آیا من اجازه ورود گرفته‌ام یا خیر. که با کلی معذرت خواهی گفت هنوز جوابی به ما نداده‌اند و تعریف می‌کرد که خودش هم چون تنها اقامت آمریکا را دارد و شهروند آمریکا نیست از هفته‌ها قبل باید فرم پر کند و اجازه ورود بگیرد، و در آخر باز هم معذرت‌خواهی کرد و گفت سعیشان را می‌کنند که اجازه ورود بگیرند.


گذشت و چهارشنبه شنبه صبح (روز قبل از برگزاری کارگاه در آرگون) خبر رسید که اجازه ورود به من آرگون داده شده، که یکی از مسئولین کارگاه که کمی هم شوخ‌طبع بود گفت فقط مواظب باش می‌ری اونجا چیزی و خراب نکنی که تروریست می‌شی. ساعت 7 صبح روز پنج‌شنبه بود که همه در ایستگاه اتوبوس بودیم که به سمت آرگون برویم. چون آرگون خارج از شهر قرار دارد معمولاً سرویسی برای رفت و آمد کارمندان وجود دارد که یکی از آنها از سمت دانشگاه شیکاگو به سمت آرگون می‌رود. پس از اینکه به درب ورودی رسیدیم پیاده شدیم که برویم کارت ورودیمان را بگیریم. من هم در انتهای صف ایستادم تا نوبتم شود. همه کارشان را انجام دادند نوبت که به من رسید پس از نگاه کردن به پاسپورتم شروع کردن تلفن زدن و پس از چند دقیقه ای با تلفن صحبت کردن و چندباری کامپوتر جلویش را زیر و رو کردن بالاخره کارت من را دادند!! حالا قرار بود چه کار کنیم؟! قرار بود در یکی از ساختمان‌ها در اتاق کنفرانس بنشینیم و چند سخنرانی گوش بدهیم یک بازدید هم از ابرکامپیوترهای آنجا داشته باشیم که محاسبات مربوط به کد محاسباتیHACC (Hardware Accelerated. Cosmology Codes)  در آنجا انجام می‌شود (اطلاعات بیشتر درباره این کد محاسباتی). روز اول از این ابرکامپوترها دیدن کردیم که بر آن نام "میرا" را گذاشته‌اند. (در این ویدیو در مورد "میرا" بیشتر توضیح می‌دهد.) در مورد سخت‌افزار میرا اطلاعاتی به ما دادند و چگونه و به چه شکل از هسته‌های میرا برای کارهای محاسباتی استفاده می‌شود. این قسمت از کارگاه بیشتر بر روی بهینه‌سازی کدهای محاسباتی تمرکز داشت و کمی هم بر روی فیزیک شبیه‌سازی کد محاسباتی HACC و تفاوت آن با دیگر کدهای موجود (همچون گجت).




سلمان حبیب مسئول پروژه HACC می‌باشد که بیشتر سخنرانی‌های روزهای آرگون با ایشان بود. در ویدیو‌های زیر ایشان و خانم کاترین درباره‌ی این کد محاسباتی بیشتر توضیح می‌دهند. یکی از خاطرات جالبی که تعریف شد این بود که زمانی که کد را بر روی "میرا" آزمایش می‌کردند پس از آنالیز داده‌های شبیه‌سازی متوجه شدند، دامنه یکی از مودهای چگالی در فضای فوریه رفتاری طبیعی نداشت و بعداً کاشف به عمل آمد که با شرایط اولیه یکسان برخی کامپوترها جواب‌های متفاوتی می‌دهند. پس از هفته‌ها آزمایش معلوم شد که ایراد از کدمحاسباتی نیست بلکه یک ایراد سخت‌افزاری سخت‌افرازهای IBM می‌باشد و این مساله باعث شد که این باگ سخت‌افزاری IBM پیدا شود و در مدل‌های بعدی تصحیح شود. 

ما و میرا

Thursday, August 22, 2013

حکایات شیکاگو (قسمت اول)ـ


source: http://www.dealbase.com/blog/wp-content/uploads/2012/11/chicago-nighttime.jpeg
اینجا شیکاگو است، برای برخی مهد اقتصاد آب‌های شیرین است، برای عده‌ای دیگر پایتخت دوم یا سوم ایالات متحده، برای عده‌ای برج‌های سربه فلک کشیده، برخی آن را جلوه‌گاهی از هنر معاصر می‌دانند، برای برخی دیگر یادآور مکتب معماری شیکاگو، و برای برخی دیگر یادآور پیتزاهای معروف آن است. اما برای ما، گروه 18 نفره‌ای که قرار بود در کارگاه کیهان‌شناسی محاسباتی شرکت کنیم، شاید معنا و مفهومی دیگر داشت. برای آنان که فیزیک می‌خوانند شاید یادآور "انریکو فرمی" و بسیاری دیگر از بزرگان فیزیک نظری و تجربی معاصر باشد، جایی که اولین واکنش هسته‌ای مصنوعی در آن انجام شد، آزمایشگاه انرژی‌های بالای فرمی، آزمایشگاه هسته‌ای آرگون و هزاران کشف تاریخی که در این آزمایشگاه‌ها روی داده است. قرار بر این بود که در این کارگاه تکنیک‌های مربوط به شبیه‌سازی‌های کیهانی را خصوصاً N-body simulation را بیاموزیم و پس از دسته دسته شدن در 6 گروه سه نفره هر گروه باید کد محاسباتی خود را بنویسد و بتواند با قرار دادن شرایط اولیه (که از تابش پس زمینه کیهانی بدست می‌آید) نحوه تکامل و به وجود آمدن بزرگ ساختارهای کیهانی (Large Scale Structure) را شبیه‌سازی کند.
Source: http://landarchs.com/wp-content/uploads/2012/08/0811_069_MilleniumPark_Chicago.jpg

برنامه بدین شکل بود که هر روز صبح ساعت بین 8 تا 8 و نیم در محل کارگاه (واقع در سالن کنفرانس یکی از ساختمان‌های دانشکده فیزیک که مخصوص به کارهای کیهان‌شناسی بود) حاضر می‌شدیم و با هم صبحانه می‌خوردیم و شروع به کار می‌کردیم تا زمان ناهار برسد. معمولاً در زمان ناهار یک یا چند سخنرانی داشتیم و هر روز یک تیم اعضایش کارهای پژوهشی‌شان را معرفی می‌کردند و پس از ناهار ادامه کار تا ساعت حدود 7 و 8 شب که بعد با بچه‌ها می‌رفتیم برای شام بیرون و برمی‌گشتیم خوابگاه برای استراحت و آماده شدن برای روز بعد. گروه‌هایی هم که نتوانسته بودند کارشان را تمام کنند معمولاً یا بیشتر می‌ماندند و شام نمی‌آمدند و یا بعد از شام دوباره شروع به کار کردن می‌کردند و این برنامه روزانه ما بود به مدت دو هفته، جز دو روز آخر که خود حکایتی دیگر دارد.

زمانی که بچه بودیم همیشه هر سال حداقل یک بار موضوع انشاء داشتیم "علم بهتر است یا ثروت" و طبق عرف باید انتخاب می‌کردیم علم در حالی که بزرگ‌تر شدیم اکثر ما رویای ثروت داشتیم تا علم و سایه ثروت بر سر علم سنگینی می‌کرد و بعدا که بزرگ شدیم آموختیم که باید بگوییم هر دوتایش در کنار هم، اما در دل‌هایمان همچنان رویای ثروت سنگینی می‌کرد، زمانی فهمدیم علم هم خوب است، اما ثروت لازم است. افرادی هم بودند که کمی افتاده‌تر بودند می‌گفتند اعتدال، همه چیز در کنار هم خوب است، خوب و بد نداریم. اما جو همیشه به سمت ثروت سنگینی می‌کرد (پی‌نوشت 1). زندگی بدون رفتن به دنبال ثروت معنا و مفهومی نداشت و اصلا نمی‌شد متصور شد کسی خلاف آن باشد. خواندیم "تا شقایق هست زندگی باید کرد". آموختیم زندگی آدابی دارد، قسمتی از آن برای کار است، قسمتی برای خانواده، قسمتی دوستان، قسمتی تفریح و خلاصه ابعادی دارد، رنگ و بویی دارد، زندگی نباید کسل‌کننده باشد، حتی می‌توان از ثروت زد و زندگی کرد، اما آموختیم زندگی عرفی دارد باید آن عرف را رعایت کرد.

گذشت تا پا به دانشکده فیزیک گذاشتیم. عرف‌ها تغییر کرد، مفاهیم تغییر کرد، دیگر اینجا برای برخی (البته بدیهتاً نه همه) همه چیز بایستی باز تعریف شود وگرنه غیر قابل فهم است. زندگی دیگر آن عرف گذشته نبود.

برگزار کنندگان کارگاه (نیک و آندری) که هر دو اهل کشور روسیه هستند، زندگی متفاوتی داشتند با آنچه قرار بود عرف باشد. صبح همزمان با ما می‌آمدند و ساعت‌ها پس از ما به خانه بر می‌گشتند، و بعداً کاشف به عمل آمد این روایت زندگی سالیان سال‌شان است نه دو هفته کارگاه. یاد "احسان یارشاطر" می‌افتم که در مستندی می‌گفت وقت نمی‌کند تلویزیون ببیند صبح می‌رود سر کار و تا پاسی شب آنجا است و همه فکر و ذکر و زندگیش "دانشنامه ایرانیکا"ست. زمانی که در آزمایشگاه آرگون "سلمان" یکی، از پژوهشگران ارشد آنجا، برای ما سخنرانی می‌کرد از خاطراتش در موسسه "لس آلاموس" می‌گفت و کسانی که علوم کامپیوتر و روش‌های محاسباتی در آن زمان ابداع کردند، از زندگی آنها و خاطراتشان، اما خودش حکایت دیگری بود، که شاید سال‌های بعد همکارانش آن را تعریف کردند. زمانی بود که پشت آدم‌های به خاطر کار کردن زیاد در زمین‌ها خم می‌شد و کشاورزان و کارگران پس از مدتی غوز در می‌آوردند. اما اینجا حکایت دیگری است، زمانی که دقیق‌تر نگاه می‌کنی انگشتان این افراد (تصور می‌کنم) بر اثر کار مداوم با کامپیوتر از شکل و فرم طبیعی‌اش خارج شده است. همین انگشتان است که هزارن حرف برای گفتن دارند، هر کدامشان ذره‌ای به دانش بشری افزودند، همانند پشت‌های غوز کرده کشاورزان که روایت‌هایی برای خود داشتند. برخی‌ها عرف‌ها را می‌شکنند و جور دیگر زندگی می‌کنند که البته نمی‌خواهم بار ارزشی بدان بدهم، این افراد اینگونه خوشحال هستند و راضی، برایشان زندگی در جایی دیگر و به شکلی دیگر فهم می‌شود، اینان همان‌هایی هستند که زندگی را به گونه‌ای دیگر فهم کردند نه قرار است خوب باشد نه بد، تنها عده‌ای هم هستند که شاید مثل دیگران نیستند، و برای من جالب است اگر از این افراد بخواهیم بنویسند "علم بهتر است یا ثروت" چه می‌نویسند. قرار نیست این نحوه‌ی زندگی را ارزش‌گزاری کنم و دیگر را نفی و یا ایشان را نفی کنم. آندری‌ها هم کسانی هستند که تنها به شکلی دیگر در این دنیا زندگی می‌کنند و از زمانی که به دانشکده فیزیک آمدم تعداد محسوسی از این افراد را دیدم (البته نه بدیهتا همه!) که اگر قرار باشد انشایی بنویسند که علم بهتر است یا ثروت تصور می‌کنم بنویسند علم.

شب آخر هفته من و آقای "هوی"، یکی از بچه‌های کارگاه که اهل چین بود و در آنجا بزرگ شده بود، برای کنسرتی به مرکز شیکاگو رفتیم. کنسرت در یکی از پارک‌های مرکز شهر، در فضای باز و در میان برج‌های سر به فلک کشیده بود. به آقای "هوی" گفتم: دوست داری یکی واحد‌های یکی از این برج‌ها برای تو باشه. گفت چرا که نه، اما پولش از کجا بیاد؟ و کارم چی باشه. گفتم هر چی، گفت نه دوست دارم کار آکادمیک بکنم، ترجیح می‌دم کار آکادمیک کنم تا وسط این برجا باشم. گفتم: حالا فرض کن همین تو دانشگاه شیکاگو استاد بشی اون وقت چی دوست داری اینجا باشی؟ گفت: ببین من دوست دارم اما با استاد دانشگاه شدن، اگر کار دیگه‌ای نکنم، احتمالاً هیچ وقت از این برجا نمی‌تونم بخرم، من کارمو به این برج ترجیه می‌دم اما بدم هم نمی‌یاد اینجا زندگی کنم ...

پی‌نوشت 1: آنچه که شرح می‌رود روایت زندگی شخصی نویسنده است نه مجموعه همه آدم‌ها و یا حتی مجموعه ایرانی‌ها و نه حتی تهرانی‌ها و نه هیچ مجموعه کوچک و بزرگ دیگری. روایت شخصی کسی است که اینگونه بزرگ شده است و دنیا را اینگونه دیده است.

فهرست نوبلیست‌های دانشگاه شیکاگو (http://www.uchicago.edu/about/accolades/22/)