Tuesday, September 24, 2013

کیهان‌شناسی پس از پلانک

سه روز کارگاه "کیهان‌شناسی پس از پلانک" از دیروز شروع شده، بسیاری از شرکت کنندگان کسانی هستند که در بین فیزیکدانان اسم و رسمی دارند شهرتی دارند، عده‌ای هم پسادکترا یا دانشجویان سال آخر دکترایی هستند که به دنبال اسم و رسمی هستند و باقی ماندن در این رقابت ...

سخنرانی‌های خوب، معمولی، و افتضاح شاید بشه سه دسته اصلی سخنرانی‌ها باشه، اما همیشه همه چیز به این سادگی پیش نمی‌ره ... بعضی وقتا بعضی سخنرانی‌ها در هیچ‌کدام از این دسته‌ها نیست ... شاید این‌‌ها بعضی چیزهای جالبی بود که شنیدم ... (آنچه که در زیر می‌آید نقل به عین نیست نقل به مفهوم است)

-                "... هنوز ما به این سوال Naturalness در کیهان‌شناسی جوابی ندادیم. خوب هر کسی میاد نظریه‌ای می‌ده، پارامترهاشو تنظیم می‌کنه که با داده‌های مشاهداتی بخونه و شاید پیشبینی هم داشته باشه و یا نداشته باشه اما همچنان مساله Naturalness حل نشده باقی مونده تصور می‌کنم باید از امروز فکری هم به حال این مساله کرد ..."
-                "شاید مساله‌ی Naturalness اصلا مساله‌ی اشتباهی است که هزاران سال است بشر به دنبال در نظر گرفتن آن است در تمامی نظریاتش شاید باید از Naturalness عبور کرد ..."
تا زمانی تصور می‌کردم این ایده‌های به وجود آمدن فضا – زمان از نوسانات کوانتمی تنها ایده‌های هیجان‌انگیز آدم بزرگ‌هاست برای سخنرانی‌های عامه‌پسند و کف و سوت شنیدن و مجلات زرد شبه‌علمی ... اما یکی می‌ره بالا و با جزئیات از مقالاتی که در این زمینه چاپ کرده حرف می‌زنه، محاسبات، عدد، رقم و چیزهایی که معنا دارند ... "ما سال 2005 و 2006 پیش‌بینی کردیم که [...] سال 2006، 2012 و 2013 به ترتیب [....] در داده‌های تجربی مشاهده شدند ... و ما همچنان این پیش‌بینی‌ها را داریم که همچنان باید آزمایشی برای اندازه‌گیری آنها ترتیب داده شود ... "

بعد سخنرانی سوم بود نیم ساعت به کلاسم مونده بود که گفتم زودتر برم یه کمی هم کارای عقب افتادم برسم. که پرده رو زندن بالا، چراغ‌های روی سن رو روشن کردند و چراغ‌های مخصوص تخته سیاه هم روشن کردند، یه آقایی رفت، میکروفن رو گرفت شروع کرد: "من داشتم فکر می‌کردم راجع‌به چی حرف بزنم، راستش چیزی ندارم که بگم، حوصله هم نداشتم پاورپوینت درست کنم، گفتم چه کار کنم، به جاش از تخته‌سیاه استفاده می‌کنم ..." گچ و دستش گرفت، تند تند راه می‌رفت و حرف می‌زد ... یه لاگرانژین نوشت و خوب حالا این و اضافه می‌کنیم به لاگرانژین و ... یه جورایی همه تو شُک بودند، به وضوح بهترین سخنرانی، هیجان‌انگیز‌ترین و ناب‌ترین سخنرانی بود که جز هیچ کدوم از اون دسته‌های بالا نبود، اصولاً اینجور چیزها خارج از دسته‌بندی و ارزش‌گذاری ... آدم‌هایی که تصور می‌کنن یه نظریه جدید، دروازه‌ی جدید، نگاهی جدید را کشف کردند و دارن اونو برای اولین بار بازگو می‌کنند ... (حالا خیلی وقت‌ها از توش یک چیز ناب درمیاد یا خیلی وقتا هم نمی‌یاد)  

....

شب همه مهمان دانشگاه در رستورانی نزدیک به دانشگاه ...

کیک تولدی برای میز بقلی میارن، دوستانش برایش دست می‌زنند، که ناگهان از سمت ما صدای دست و جیغ بلند می‌شه، آقایی که صبح در مورد مساله Naturalness حرف می‌زد یه سوت بلبلی می‌زنه که میز بقلی از خنده پخش زمین می‌شن ... یکی از دانشجوهای دکتری که اهل هنگ‌کنگ بود برای اینکه باب صحبت رو باز کنه (شاید) گفت چه جوری این سوت و زدی، طرف هم دستشو تو دهنش می‌کنه و با جزئیات تمام تریک مساله رو یاد می‌ده و از فیزیک مساله صحبت می‌کنه ...



پی‌نوشت: انگار هرجا که هستیم سایه آقای مهربون و بداخلاق پررنگ باید همراهمون باشه، خانمی که روبه‌روی ما نشسته بود، از خاطرات جلسات گروهیشون می‌گه ... از من می‌پرسه تا حالا شیکاگو بودی، می‌گم آره برای کارگاه تابستونی اونجا بودم، که بعد شروع می‌کنه می‌گه آره، جلسات آقای مهربون ساعت 3 شروع می‌شه، یک نفر یه نمودار نشون می‌ده و آقای مهربون و بداخلاق شروع می‌کنند بحث کردن و با هم دیگه مخالفت کردن و این بحث و مخالفت تا ابد ادامه پیدا می‌کنه و هیچ چیز این جلسات هیجان‌انگیزتر از دیدن بحث این دو نفر با هم نیست ...

Thursday, September 12, 2013

گفتاوردهای نغز

آقای بلند تعریف می‌کرد، کسایی هستند مقاله می‌نویسند اگر فلان مدل و عوض کنیم این پارامترها رو اضافه و کم کنیم، اینا رو تغییر بدیم تو مدل جهان تورمی، بعد یک تو این مدل اثرات قابل مشاهده‌ای (مثلاً تو تابش پس زمینه کیهانی) به وجود میاد که اگر دقت ما چیزی در حدود 10 به توان 26 برابر بهتر بشه قابل تشخیص هست!! مثلاً تاثیری که من اگر صندلیمو جابه‌جا کنم و اون طرفتر بنشینم در تغییر مدار گردش ماه می‌گذاره!! حالا طرف هم که ول کن نیست که نه یک مقاله، هر چند وقت یک بار یک مقاله راجع‌بش می‌ده ... 

Saturday, September 7, 2013

GO BLUE ...!

- صحنه‌ی اول (سال پیش کلاس‌های پیش‌آمادگی برای درس دادن):

[...]: اگر یکی از بچه‌های تیم دانشگاه تو کلاستون بود و از شما خواست که مثلاً تمرین داره یا مسابقه داره و این چند جلسه رو نمی‌تونه شرکت کنه حتماً باید باهاش همکاری داشته باشین و باید اجازه بدین که بتونه غایب باشه اون جلسه‌ها ...

- صحنه دوم (مسابقات المپیک 2012):

8 مدال طلا، 3 مدال نقره، 1 مدال برنز، ماحصل مسابقات المپیک 2012 برای دانشجویان یا فارغ‌التحصیلان دانشگاه میشیگان _ اَناربر ...
22 شرکت‌کننده از 10 کشور دنیا ...

- صحنه دوم (قسمتی از خبر اول دانشگاه سه روز پیش):

ANN ARBOR—Real estate developer and alumnus Stephen M. Ross will give $200 million to the University of Michigan to significantly transform the student experience at the business school and athletic campus.
Ross' gift is the largest single donation in U-M history and makes him the biggest donor to his alma mater with lifetime giving of more than $313 million. The Stephen M. Ross School of Business and U-M Athletics will each receive $100 million.

- صحنه سوم (دیروز اتاق دکتر):

دکتر: فردا مسابقه فوتبال برای همین بیرون اینقدر شلوغ، از کانال EPSN اومدن توی شهر، می‌دونی که EPSN چی؟
من: چی؟! ... :| .... نه، چی؟
دکتر: یعنی نمی‌دونی EPSN چی؟! می‌دونی که فردا مسابقه فوتبال هست. فوتبال آمریکایی، همونی که با دست بازی می‌کنن نه با پا ...
من: .... :|
دکتر: فکر کنم باید بعداً بشینم بهت یه سری این فرهنگ‌های آمریکایی رو یاد بدم.
در پنجره اتاقش رو می‌بنده که صدا نیاد تو.
دکتر: حتماً فردا برو تماشا، جالب، خوش می‌گذره درضمن یه اتفاق خیلی بزرگ که هر چند سال یه بار همچین اتفاقی میوفته. خوب حالا برگردیم سر علم. خوب این نمودار ....

دیشب قبل از دربی بزرگ Michigan (Wolvorines) و Notre Dame (Fighting Irish) جلوی کتاب‌خونه مرکزی، برنامه رقص و آواز، بچه‌های سال اولی، دومی، سومی و چهارمی همه با لباسای زرد و آبی. "مری سو" با لباس زرد میاد برای سخنرانی، همه جا صدای دست و جیغ و بعد آرامش برای فردا، یکی تعریف می‌کرد روزهای آخر بلیط مسابقه 200 دلار هم به فروش می‌رفته و اون نتونسته بلیط گیر بیاره ...

شب قبل از مسابقه Mary Sue Coleman در حال سخنرانی 

برنامه EPSN جلوی Bell Tower، همه با لباس‌های زرد و آبی، صدای دست و جیغ، اون طرف گروه مارش میشیگان (سایت گروه) دارن برنامه اجرا می‌کنن (فیلم قدیمی، اجرای یک ماه پیش، صفحه یوتیوب گروه)، گروه رقص هم جلوی سن، یک سری پرجم دستشونه، یکی سری پلاکارد، صدای جیغ و دست، برنامه تموم EPSN می‌شه، گروه مارش یک برنامه جلوی Rackham اجرا می‌کنه و یک سری به سمت ورزشگاه (Big House)، یک سری هم جلوی کتابخونه، غذای مجانی، یک سری برنامه‌های دیگه، همه با هم شعر The Victors رو هم صدا می‌خونن، یک سری برنامه دیگه، چند نفری میان روی سن از خاطراتشون می‌گن، بعد یک سری به سمت ورزشگاه، یک سری هم پارتی تا شروع مسابقه بعد همه به سمت Big House ...
جمعیت هواداران جلوی Bell Tower




پس از برنامه عده‌ای به سمت ورزشگاه می‌روند و عده‌ای به سمت کتاب‌خانه
قسمتی از گروه مارش
برنامه بعدی جلوی کتاب‌خانه مرکزی
این خانم می‌گفت سال دومی و خیلی خوشحال هست که از نیویورک پارسال اومده اینجا
 برنامه‌ای با لباس محلی
 برنامه‌ای با لباس محلی
من، اتاق کارم، ساعت 10 شب، با فاصله یک مایل از ورزشگاه هنوز صدای گروم گروم ورزشگاه تا اینجا میاد، کم‌کم می‌رم به سمت خونه و حدوداً ساعت 12 شب با نتیجه 41 بر 30 Wolverines دربی رو تموم می‌کنن ... شاید این پول ناچیز، چیزی در حدود 100 میلیون دلار، ارزشش رو داشته تا چند دقیقه‌ای ما هم از علم بزنیم، اما از فردا دوباره دیگه وقت کار ...

اجرای گروه مارش دربی M vs ND دو سال قبل

درباره دربی M vs ND

دو سال قبل پس از برد دربی، Big House 

Monday, September 2, 2013

روایت‌های شیکاگو (قسمت چهارم - پارسیان هند)ـ

یکی از علاق شخصی من این است که زمانی که یک نفر هندی می‌بینم از او در مورد پارسیان هند (پی‌نوشت 1) بپرسم. خوشبختانه در این دو هفته‌ی کارگاه سه نفر هندی همراه ما بودند که از کنجکاوی‌های من در امان نبودند. زرتشتیان با جمعیتی حدود دویست‌هزار نفر یکی از اقلیت‌های در حال نابودی در دنیا هستند که اکثر آنها ریشه‌ای ایرانی دارند. البته امروز اکثر جمعیت زرتشتیان دنیا در هندوستان سکونت دارند. زرتشتیان بسیاری پس از حمله اعراب مسلمان شدند، عده‌ای دیگر نیز به دین خود باقی‌ماندند، از این عده یک دسته مهاجرت برای زندگی بهتر را به ماندن ترجیح دادند، که بعدها پارسیان هند لقب گرفتند، و عده‌ای دیگر نیز ماندن در سرزمین اجدادی خود را با همه سختی‌هایش به مهاجرت ترجیح دادند. پارسیان هند توانستند نه تنها با محیط جدید به خوبی ارتباط برقرار کنند، بلکه پس از سال‌ها تلاش و سخت‌کوشی توانستند در کشور هند جایگاه خود را به عنوان اقلیتی تاثیرگذار هم از نظر اقتصادی و هم از فرهنگی تثبیت کنند. این مردمان سخت‌کوش مهاجر دیروز، با وجود جمعیت اندکشان توانستند خود را به عنوان یکی از وزنه‌های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی مهم هندوستان به هند و بعداً به دنیا معرفی کنند. پس از کسب این موفقیت‌ها و کسب تجربه‌ها و ثروت‌های فروان در زمان قاجار و پیش از آن عده‌ای از پارسیان برای کمک به زرتشتیان ایران که وضعیت چندان مناسبی نداشت به ایران آمدند از جمله این افراد می‌توان به "مانکجی لیمجی هاتریا" اشاره کرد که در زمان قاجار به ایران سفر کرد و منشا برکات فراوانی برای زرتشتیان ایران شد. قسمتی از زندگی‌نامه او در تارنمای انجمن موبدان: "در 1245 خورشیدی به ایران بازگشت و در كرمان با حاجی سید جواد، امام جمعه كرمان و حاجی محمد كریم خان كرمانی، رییس شیخیه دیدار و روابط صمیمانه برقرار كرد. در این زمان بود که با دشواری و تلاش بسیار اجازه آموزش 12 كودك كرمانی و 20 كودك یزدی را از خانواده‌شان گرفت و در قانون‌نامچه‌ای كه برای مدرسه وقفی خیریه‌اش ایجاد كرد، پذیرفت كودكانی كه به آن مدرسه بیایند، 5 سال شبانه‌روزی در آنجا تحصیل كنند و همه مخارجشان از هر‌گونه که باشد، در این مدت، برعهده او باشد. و حتی پولی برابر با كاری كه آن كودك می‌توانست برای خانواده‌اش انجام دهد تعیین كرده و به خانواده اش می‌داد. ... او می‌دانست که سرچشمه همه نابسامانی‌های داخلی و بیرونی بیسوادی است، بنابراین بنا نهادن مدرسه در ایران را در شمار کارهای اساسی می‌دانست. تاسیس مدرسه‌های زرتشتی برای آموزش نونهالان و كودكان ایران راهی بود كه مانكجی برای مبارزه با بی‌سوادی زرتشتیان و غیرزرتشتیان در پیش گرفت" (سرچشمه). پارسیانی که در طول این سال‌ها توانستند به مقام‌ها و مناسب مهمی را در اقتصاد، سیاست، علم، هنر، و ... بدست بیاورند: سرچشمه و سرچشمه. متاسفانه هیچ قسمتی از تاریخ نوشته شده‌ی مرسوم در اینباره وجود ندارد، و بیشتر این روایت‌ها به صورت نقل قول‌ها، یا نوشتارهای بسیار پراکنده و نایاب است که دسترسی به آنها اگر محال نباشد، آسان هم نیست.

مانکجی لیمجی هاتریا
Source: http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Manikchi-limji-hataria.jpg

در میشیگان استادی هندی داریم که نامش "آخوری" هست. یک بار پس از امتحان ما را در وسط دانشگاه گیر آورده بود و برای اینکه بحثی را بازکرده باشد شروع کرد از شعر و شعرای ایرانی سوال پرسیدن. از حافظ پرسید و تعریف می‌کرد پدرش فردوسی‌شناس بوده است. من هم از موقعیت سوء استفاده کردم و گفتم که آیا شما پارسی هستید. که گفت نه پارسی نیست. اما پارسی‌های زیاد می‌شناسد که آدم‌های بسیار خوبی هستند. بعد یادش آمد که آنها از ایران آمده‌اند و دینشان زرتشتی است و داشت آن را برای من و دوست دیگری تعریف می‌کرد. تعریف می‌کرد "شیراز مینوالا" یکی از پارسیانی است که نظریه ریسمان کار می‌کند، بعد پرسید که آیا او را می‌شناسم یا نه. این داستان شعر ایرانی در هند طرفداران بسیاری دارد. مثل اینکه در گذشته برخی از پادشاهان هند در دربار خود شاعران پارسی زبان یا خوانندگانی داشتند که به پارسی شعر می‌خوانند.

شانس با ما یار بود که با چند نفر هندی در این سفر همراه باشیم. اما این دفعه نخواستم همین اول کار بپرسم که آیا شما پارسی هستید یا نه. خواستم مثلاً از جای دیگه شروع کنم. گفتم به چه زبان محلی شما حرف می‌زنید که یکی از آنها گفت پنجابی و هندی و دیگری هندی و دیگری هم که کلاً در آمریکا بزرگ شده بود، بعد از تعداد زیاد زبان‌های رسمی هند گفتند که عدد دقیق آن یادم نیست. گفتم زبان "دری" هم دارید که "آکا" گفت: ما زبانی با نام دری نداریم. شاید این زبان پاکستان باشد. گفتم نه اون زبان دری، منظورم زبان پارسیان هند است. گفت آهان، اما این زبان زبان رسمی نیست. بعد پرسیدم آیا کسی پارسی می‌شناسه، که تعریف کرد زمانی که بمبئی بوده تعداد قابل توجهی دوست پارسی داشته. تعریف می‌کرد آدم‌های خوبی هستند و شروع کرد از تاریخچشون گفتن که اینها از زرتشتیان ایران هستند که سال‌ها قبل به هند مهارت کرده‌اند. بعد ادامه دارد که پارسیان هند معمولاً از خانواده‌های مرفه هستند و سرمایه‌های زیادی دارند. بعد از معابدشان گفت و اینکه جمعیت این افراد به شدت رو به کاهش هست. پرسیدم چرا جمعیتشان رو به کاهش که در جواب از قوانین ازدواج سختگیرانه پارسیان گفت و اینکه خانواده‌های پارسی بسیار حساس هستند که حتماً فرزندشان باید با یک پارسی دیگر ازدواج کند بنابراین سن ازدواج در آنها بالا هست و فرزندان زیادی نمی‌آورند، البته اگر ازدواج کنند.

هر شب رستوران یک کشور یا منطقه برای شام انتخاب می‌کردیم، که یکی از شب‌ها نوبت به یک رستوران هندی رسید. داخل رستوران که شدیم موقع غذا سفارش دادن کلی "عود" هم برای فروش گذاشته بودند که از "سوشمیتا" پرسیدم شما به هندی به این چی می‌گین که با لهجه هندی گفت "اگربتی". برایم جالب بود که زرتشتیان هم به عود می‌گویند "اگربتی"، پیش خودم فکر کردم که حتماً می‌شه کلی کلمه مشترک دیگه هم پیدا کرد که شروع کردم پرسیدن از هرچی که به ذهنم می‌رسید که شما به این کلمه‌ها چی می‌گین. برایم جالب بود که تعداد بسیار زیادی واژه مشترک بین فارسی و هندی و حتی پنجابی پیدا می‌شد کرد، مثلا به لباس در پنجابی "جامه" گفته می‌شه یا آنها هم مثل ما چای را "چای" می‌گویند و ... البته چینی‌ها هم به چای چیزی شبیه به "چا" می‌گویند. برایم جالب بود که بدانم این چای بلاخره از کجا به کجا رفته، از آسیای شرقی به هند ایران آمده است یا از خاورمیانه و یا هند به آسیای شرقی و دیگر نقاط دنیا رفته است. در جایی دیگر "سوشمیتا" از من پرسید که آن شاعر پارسی زبان که در دربار هند بوده را می‌شناسم یا نه، بعد کلی در اینترنت گشت تا اسمش را پیدا کند. اما متاسفانه نه من می‌شناختم نه اسمش یادم مانده است.

متاسفانه ما هیچ چیز از این تاریخ روایی نمی‌خوانیم و شاید نمی‌دانیم چه بسا که شاید چند ده‌سال دیگر این روایت‌ها به کل از بین برود و دیگر نام و نشانی از آنها در تاریخ باقی نماند. مسلماً دفعه‌ی دیگر اگر هندی دیدم سوالات بیشتری دارم که از او بپرسم.

------ 

پی‌نوشت 1: پارسیان هند، زرتشتیانی هستند که پس از حمله اعراب به ایران به پاکستان و هندوستان امروزی مهاجرت کردند (بیشتر به زبان انگلیسی و فارسی در ویکی‌پدیا)