Wednesday, August 28, 2013

حکایات شیکاگو (قسمت سوم - "تیم" آمریکایی)ـ


خوبی کارگاه‌های چند روز اینه که با آدم‌های جدید آشنا می‌شی، با کلی آدم که همه تقریباً یک هدف مشترک دارید، گرایش‌ها و تخصص‌های تقریباً یکسان دارید، اما همه گذشته‌ای متفاوت داریم. 18 نفر شرکت کننده بودیم، 1 نفر از دانشگاهی در استرالیا، یک نفر از دانشگاهی در فرانسه، فردی دیگر از دانشگاهی در مکزیک، و بقیه همه از دانشگاه‌های آمریکایی و اما ملیت‌ها یک نفر روسی بود، دو نفر ایتالیایی، یک نفر اهل کره جنوبی بود، یک نفر از سنگاپور، یک نفر مکزیکی، من ایرانی، سه نفر چینی، سه نفر هم از هند، و بقیه آمریکایی یا حداقل نسل چندمی بودند که در آمریکا به دنیا آمده و بزرگ شده بودند.

چون صبحانه و ناهار با کارگاه بود، همانند دیگر رویدادهایی که در آمریکا دیده بودم روز اول محدودیت‌های غذایی و یا آلرژی به غذای خاص را با ما چک کردند که مبادا غذایی بدهند که ما نتوانیم به هر دلیلی بخوریم. تقریباً می‌تونم بگم تا به حال در جمعی نبوده‌ام که کسی در آن گیاه‌خوار نباشد، خانه استاد قبلیم دخترش، خانه استاد الانم زنش، و اینجا 3 یا 4 نفری گیاه‌خوار بودند. یک از روزها که غذا ساندویچ بود، مثلاً گشتم یه یه بزرگ خوش‌رنگش رو بردام اصلاً حواسم نبود که ممکن است غذای این بندگان خدا باشد. از قضا چیزی شبیه به نان و پنیر خودمان بود و اصلاً جای ناهار نبود، من هم وقتی فهمیدم که یک گاز از آن زدم و دیگر نمی‌شد آن را پس داد بعد همش نگران بودم که به یکی از این بندگان خدا غذا نرسه و شرمنده بشم که غذای آنها را خوردم. خوشبختانه همیشه مقداری غذا بیشتر می‌گرفتند که اگر کسی مثل من اشتباه کرد یا دلش خواست از این غذا بخورد برای آنها کم نیاید. از این بابت خوشحالم که شرمندشان نشدم.

اما مساله‌ی دیگری که در جمع فیزیکدانان (چه دانشجویان چه استادان) بسیار مشهود است، خداناباوری آنان است. "تیم" یکی از بچه‌های گروه بود، که اتفاقاً یکی از همان چند گیاه‌خوار بود، قدی بلند و کمی درشت اندام بود. اصالتاً اهل آمریکا بود و مشخصتاً از ایالت‌های جنوب مرکزی آمریکا که اتفاقاً بسیار مذهبی هم هستند. یک بار که رفته بودیم "سوشی بار" برایشان از کله‌پاچه گفتم و "تیم" هم گفت که این جور وقتا بیشتر از همیشه احساس خوشحالی می‌کنم که گیاه‌خوارم. "تیم" بسیار آرام، مودب، و مهربان بود. به همه در پروژه‌هاشون کمک می‌کرد و هرچه بلد بود را به دیگران با صبر و آرامش یاد می‌داد. "تیم" خیلی دوست نداشت درباره گذشته‌اش حرف بزنه خصوصاً که از همه ما بزرگتر بود، حدودً 32 سال داشت و تازه امسال قرار بود دانشجوی سال اول دکتری باشد مساله‌ای که بسیار در بین دانشجویان فیزیک نادر هست معمولاً پذیرش گرفتن با سن بالا بسیار بسیار سخت می‌شود. "تیم" تعریف می‌کرد شوهر خواهرش اهل ایران هست، اسمش نیماست و اصالتاً رشتی هست. خلاصه "تیم" خیلی کم حرف و آرام بود، با جمع بچه‌ها که آخر هفته جمع شدند برای آب‌جو خوری "تیم" ترجیح داد که آب میوه برای خودش بخره و بخوره. یکی از روزها که از کنار کلیسایی رد می‌شدیم که پرچم 7 رنگ هم‌جنسگرایان بر روی آن نصب شده بود صحبت بر سر کتاب مقدس شد، که تیم شروع کرد به مسخره کردن آن، از تیم پرسیدم که آیا تا به حال آن را خوانده است یا نه. که تیم جواب داد خوانده است و یکی از حوصله سربرترین روزهای زندگیش روزی بود که با دوستش در اتاق هتل مجبور بود انجیل خوانی بکند چون کار دیگری نداشتند و دوستش اصرار داشت که با هم انجیل بخوانند. که در ادامه داستان دوست "چینی" و "سنگاپوری" ما هم اضافه شدند و شروع کردند به تکمیل سخنان "تیم" که انجیل از بی‌محتواترین کتاب‌های موجود است. نمی‌دانم چرا چنین کینه‌ای نسبت به دین در میان این افراد دیده می‌شد. اما ترجیح دادم بحث را عوض کنم و در مورد شام شب بیشتر حرف بزنیم. نکته قابل توجه در این قشر این است که با توجه به تمامی کینه‌ای یا نفرتی که از دین دارند زندگی بسیار اخلاقی و انسانی دارند، و این کینه یا نفرت بهانه‌ای نیست برای زندگی غیراخلاقی و یا غیر انسانی. مثلاً در جایی دیگر از "تیم" پرسیدم اگر بخواهی یک نکته بد در مورد آمریکا بگویی چه می‌گویی؟ گفت خیلی چیزها هست. گفتم خوب فقط یک مورد بگو. که تیم می‌گفت در آمریکا شاید خانواده و دوستی بسیار کم‌رنگ است و این خصوصیت زندگی آمریکایی شده است. بعد گفتم خوب حالا یک نکته خوب در مورد آمریکا بگو. که گفت سیستم آموزشی آمریکا را خیلی دوست دارد، آموزش رایگان برای همه، البته منظورش تا دوران دبیرستان بود نه پس از آن.

....

(ادامه دارد _ قسمت بعدی پارسیان هند)



Saturday, August 24, 2013

حکایات شیکاگو (قسمت دوم - آرگون)ـ

اواسط ماه جون بود که پذیرش من برای شرکت در کارگاه کیهان‌شناسی محاسباتی در دانشگاه شیکاگو آمد. اما از قرار معلوم همه چیز به همین سادگی‌ها هم نبود، قرار بر این بود که دو روز از کارگاه در "آزمایشگاه ملی آرگون" برگزار شود. در نامه پذیرش ذکر شده بود "به علت ملیت ایرانی به احتمال زیاد اجازه ورود به آرگون به شما داده نمی‌شود با توجه به اینکه قسمتی از این کارگاه در این مکان برگزار می‌شود، آیا همچنان مایل به شرکت در این کارگاه هستید." که من هم با اشتیاق فراوان جواب مثبت دادم. سپس قرار بر این شد مدارکم را بفرستم چرا که گرفتن اجازه ورود شاید چند ماهی به طول بیانجامد.
"آزمایشگاه ملی آرگون" بنا بر ویکی‌پدیا اولین آزمایشگاه تحقیقاتی مهندسی و علمی ملی آمریکا لقب گرفته است. این آزمایشگاه برای ادامه کارهای انروکو فرمی در زمینه مطالعات هسته‌ای و به عنوان بخشی از پروژه‌ی منهتن شکل گرفت. اما امروز نه فقط در زمینه هسته‌ای بلکه در زمینه انرژی‌های تجدیدپذیر، علوم پایه و حتی امنیت ملی گروه‌های تحقیقاتی بزرگی فعالیت می‌کنند. (ویکی‌پدیا)  

Source: http://images.nigms.nih.gov/imageRepository/2358/hi_argonne_lab_M.jpg
بالاخره 4 آگست به شیکاگو رفتیم و از روز بعد هفته اول کارگاه را شروع کردیم، اما خبری از اجازه ورود من به آرگون نبود. قرار بر این بود که دو روز آخر هفته دوم کارگاه در این مکان برگزار شود. بعد از ظهر روز دو‌شنبه هفته دوم بود که از مسئولین برگزاری کارگاه پرسیدم که آیا من اجازه ورود گرفته‌ام یا خیر. که با کلی معذرت خواهی گفت هنوز جوابی به ما نداده‌اند و تعریف می‌کرد که خودش هم چون تنها اقامت آمریکا را دارد و شهروند آمریکا نیست از هفته‌ها قبل باید فرم پر کند و اجازه ورود بگیرد، و در آخر باز هم معذرت‌خواهی کرد و گفت سعیشان را می‌کنند که اجازه ورود بگیرند.


گذشت و چهارشنبه شنبه صبح (روز قبل از برگزاری کارگاه در آرگون) خبر رسید که اجازه ورود به من آرگون داده شده، که یکی از مسئولین کارگاه که کمی هم شوخ‌طبع بود گفت فقط مواظب باش می‌ری اونجا چیزی و خراب نکنی که تروریست می‌شی. ساعت 7 صبح روز پنج‌شنبه بود که همه در ایستگاه اتوبوس بودیم که به سمت آرگون برویم. چون آرگون خارج از شهر قرار دارد معمولاً سرویسی برای رفت و آمد کارمندان وجود دارد که یکی از آنها از سمت دانشگاه شیکاگو به سمت آرگون می‌رود. پس از اینکه به درب ورودی رسیدیم پیاده شدیم که برویم کارت ورودیمان را بگیریم. من هم در انتهای صف ایستادم تا نوبتم شود. همه کارشان را انجام دادند نوبت که به من رسید پس از نگاه کردن به پاسپورتم شروع کردن تلفن زدن و پس از چند دقیقه ای با تلفن صحبت کردن و چندباری کامپوتر جلویش را زیر و رو کردن بالاخره کارت من را دادند!! حالا قرار بود چه کار کنیم؟! قرار بود در یکی از ساختمان‌ها در اتاق کنفرانس بنشینیم و چند سخنرانی گوش بدهیم یک بازدید هم از ابرکامپیوترهای آنجا داشته باشیم که محاسبات مربوط به کد محاسباتیHACC (Hardware Accelerated. Cosmology Codes)  در آنجا انجام می‌شود (اطلاعات بیشتر درباره این کد محاسباتی). روز اول از این ابرکامپوترها دیدن کردیم که بر آن نام "میرا" را گذاشته‌اند. (در این ویدیو در مورد "میرا" بیشتر توضیح می‌دهد.) در مورد سخت‌افزار میرا اطلاعاتی به ما دادند و چگونه و به چه شکل از هسته‌های میرا برای کارهای محاسباتی استفاده می‌شود. این قسمت از کارگاه بیشتر بر روی بهینه‌سازی کدهای محاسباتی تمرکز داشت و کمی هم بر روی فیزیک شبیه‌سازی کد محاسباتی HACC و تفاوت آن با دیگر کدهای موجود (همچون گجت).




سلمان حبیب مسئول پروژه HACC می‌باشد که بیشتر سخنرانی‌های روزهای آرگون با ایشان بود. در ویدیو‌های زیر ایشان و خانم کاترین درباره‌ی این کد محاسباتی بیشتر توضیح می‌دهند. یکی از خاطرات جالبی که تعریف شد این بود که زمانی که کد را بر روی "میرا" آزمایش می‌کردند پس از آنالیز داده‌های شبیه‌سازی متوجه شدند، دامنه یکی از مودهای چگالی در فضای فوریه رفتاری طبیعی نداشت و بعداً کاشف به عمل آمد که با شرایط اولیه یکسان برخی کامپوترها جواب‌های متفاوتی می‌دهند. پس از هفته‌ها آزمایش معلوم شد که ایراد از کدمحاسباتی نیست بلکه یک ایراد سخت‌افزاری سخت‌افرازهای IBM می‌باشد و این مساله باعث شد که این باگ سخت‌افزاری IBM پیدا شود و در مدل‌های بعدی تصحیح شود. 

ما و میرا

Thursday, August 22, 2013

حکایات شیکاگو (قسمت اول)ـ


source: http://www.dealbase.com/blog/wp-content/uploads/2012/11/chicago-nighttime.jpeg
اینجا شیکاگو است، برای برخی مهد اقتصاد آب‌های شیرین است، برای عده‌ای دیگر پایتخت دوم یا سوم ایالات متحده، برای عده‌ای برج‌های سربه فلک کشیده، برخی آن را جلوه‌گاهی از هنر معاصر می‌دانند، برای برخی دیگر یادآور مکتب معماری شیکاگو، و برای برخی دیگر یادآور پیتزاهای معروف آن است. اما برای ما، گروه 18 نفره‌ای که قرار بود در کارگاه کیهان‌شناسی محاسباتی شرکت کنیم، شاید معنا و مفهومی دیگر داشت. برای آنان که فیزیک می‌خوانند شاید یادآور "انریکو فرمی" و بسیاری دیگر از بزرگان فیزیک نظری و تجربی معاصر باشد، جایی که اولین واکنش هسته‌ای مصنوعی در آن انجام شد، آزمایشگاه انرژی‌های بالای فرمی، آزمایشگاه هسته‌ای آرگون و هزاران کشف تاریخی که در این آزمایشگاه‌ها روی داده است. قرار بر این بود که در این کارگاه تکنیک‌های مربوط به شبیه‌سازی‌های کیهانی را خصوصاً N-body simulation را بیاموزیم و پس از دسته دسته شدن در 6 گروه سه نفره هر گروه باید کد محاسباتی خود را بنویسد و بتواند با قرار دادن شرایط اولیه (که از تابش پس زمینه کیهانی بدست می‌آید) نحوه تکامل و به وجود آمدن بزرگ ساختارهای کیهانی (Large Scale Structure) را شبیه‌سازی کند.
Source: http://landarchs.com/wp-content/uploads/2012/08/0811_069_MilleniumPark_Chicago.jpg

برنامه بدین شکل بود که هر روز صبح ساعت بین 8 تا 8 و نیم در محل کارگاه (واقع در سالن کنفرانس یکی از ساختمان‌های دانشکده فیزیک که مخصوص به کارهای کیهان‌شناسی بود) حاضر می‌شدیم و با هم صبحانه می‌خوردیم و شروع به کار می‌کردیم تا زمان ناهار برسد. معمولاً در زمان ناهار یک یا چند سخنرانی داشتیم و هر روز یک تیم اعضایش کارهای پژوهشی‌شان را معرفی می‌کردند و پس از ناهار ادامه کار تا ساعت حدود 7 و 8 شب که بعد با بچه‌ها می‌رفتیم برای شام بیرون و برمی‌گشتیم خوابگاه برای استراحت و آماده شدن برای روز بعد. گروه‌هایی هم که نتوانسته بودند کارشان را تمام کنند معمولاً یا بیشتر می‌ماندند و شام نمی‌آمدند و یا بعد از شام دوباره شروع به کار کردن می‌کردند و این برنامه روزانه ما بود به مدت دو هفته، جز دو روز آخر که خود حکایتی دیگر دارد.

زمانی که بچه بودیم همیشه هر سال حداقل یک بار موضوع انشاء داشتیم "علم بهتر است یا ثروت" و طبق عرف باید انتخاب می‌کردیم علم در حالی که بزرگ‌تر شدیم اکثر ما رویای ثروت داشتیم تا علم و سایه ثروت بر سر علم سنگینی می‌کرد و بعدا که بزرگ شدیم آموختیم که باید بگوییم هر دوتایش در کنار هم، اما در دل‌هایمان همچنان رویای ثروت سنگینی می‌کرد، زمانی فهمدیم علم هم خوب است، اما ثروت لازم است. افرادی هم بودند که کمی افتاده‌تر بودند می‌گفتند اعتدال، همه چیز در کنار هم خوب است، خوب و بد نداریم. اما جو همیشه به سمت ثروت سنگینی می‌کرد (پی‌نوشت 1). زندگی بدون رفتن به دنبال ثروت معنا و مفهومی نداشت و اصلا نمی‌شد متصور شد کسی خلاف آن باشد. خواندیم "تا شقایق هست زندگی باید کرد". آموختیم زندگی آدابی دارد، قسمتی از آن برای کار است، قسمتی برای خانواده، قسمتی دوستان، قسمتی تفریح و خلاصه ابعادی دارد، رنگ و بویی دارد، زندگی نباید کسل‌کننده باشد، حتی می‌توان از ثروت زد و زندگی کرد، اما آموختیم زندگی عرفی دارد باید آن عرف را رعایت کرد.

گذشت تا پا به دانشکده فیزیک گذاشتیم. عرف‌ها تغییر کرد، مفاهیم تغییر کرد، دیگر اینجا برای برخی (البته بدیهتاً نه همه) همه چیز بایستی باز تعریف شود وگرنه غیر قابل فهم است. زندگی دیگر آن عرف گذشته نبود.

برگزار کنندگان کارگاه (نیک و آندری) که هر دو اهل کشور روسیه هستند، زندگی متفاوتی داشتند با آنچه قرار بود عرف باشد. صبح همزمان با ما می‌آمدند و ساعت‌ها پس از ما به خانه بر می‌گشتند، و بعداً کاشف به عمل آمد این روایت زندگی سالیان سال‌شان است نه دو هفته کارگاه. یاد "احسان یارشاطر" می‌افتم که در مستندی می‌گفت وقت نمی‌کند تلویزیون ببیند صبح می‌رود سر کار و تا پاسی شب آنجا است و همه فکر و ذکر و زندگیش "دانشنامه ایرانیکا"ست. زمانی که در آزمایشگاه آرگون "سلمان" یکی، از پژوهشگران ارشد آنجا، برای ما سخنرانی می‌کرد از خاطراتش در موسسه "لس آلاموس" می‌گفت و کسانی که علوم کامپیوتر و روش‌های محاسباتی در آن زمان ابداع کردند، از زندگی آنها و خاطراتشان، اما خودش حکایت دیگری بود، که شاید سال‌های بعد همکارانش آن را تعریف کردند. زمانی بود که پشت آدم‌های به خاطر کار کردن زیاد در زمین‌ها خم می‌شد و کشاورزان و کارگران پس از مدتی غوز در می‌آوردند. اما اینجا حکایت دیگری است، زمانی که دقیق‌تر نگاه می‌کنی انگشتان این افراد (تصور می‌کنم) بر اثر کار مداوم با کامپیوتر از شکل و فرم طبیعی‌اش خارج شده است. همین انگشتان است که هزارن حرف برای گفتن دارند، هر کدامشان ذره‌ای به دانش بشری افزودند، همانند پشت‌های غوز کرده کشاورزان که روایت‌هایی برای خود داشتند. برخی‌ها عرف‌ها را می‌شکنند و جور دیگر زندگی می‌کنند که البته نمی‌خواهم بار ارزشی بدان بدهم، این افراد اینگونه خوشحال هستند و راضی، برایشان زندگی در جایی دیگر و به شکلی دیگر فهم می‌شود، اینان همان‌هایی هستند که زندگی را به گونه‌ای دیگر فهم کردند نه قرار است خوب باشد نه بد، تنها عده‌ای هم هستند که شاید مثل دیگران نیستند، و برای من جالب است اگر از این افراد بخواهیم بنویسند "علم بهتر است یا ثروت" چه می‌نویسند. قرار نیست این نحوه‌ی زندگی را ارزش‌گزاری کنم و دیگر را نفی و یا ایشان را نفی کنم. آندری‌ها هم کسانی هستند که تنها به شکلی دیگر در این دنیا زندگی می‌کنند و از زمانی که به دانشکده فیزیک آمدم تعداد محسوسی از این افراد را دیدم (البته نه بدیهتا همه!) که اگر قرار باشد انشایی بنویسند که علم بهتر است یا ثروت تصور می‌کنم بنویسند علم.

شب آخر هفته من و آقای "هوی"، یکی از بچه‌های کارگاه که اهل چین بود و در آنجا بزرگ شده بود، برای کنسرتی به مرکز شیکاگو رفتیم. کنسرت در یکی از پارک‌های مرکز شهر، در فضای باز و در میان برج‌های سر به فلک کشیده بود. به آقای "هوی" گفتم: دوست داری یکی واحد‌های یکی از این برج‌ها برای تو باشه. گفت چرا که نه، اما پولش از کجا بیاد؟ و کارم چی باشه. گفتم هر چی، گفت نه دوست دارم کار آکادمیک بکنم، ترجیح می‌دم کار آکادمیک کنم تا وسط این برجا باشم. گفتم: حالا فرض کن همین تو دانشگاه شیکاگو استاد بشی اون وقت چی دوست داری اینجا باشی؟ گفت: ببین من دوست دارم اما با استاد دانشگاه شدن، اگر کار دیگه‌ای نکنم، احتمالاً هیچ وقت از این برجا نمی‌تونم بخرم، من کارمو به این برج ترجیه می‌دم اما بدم هم نمی‌یاد اینجا زندگی کنم ...

پی‌نوشت 1: آنچه که شرح می‌رود روایت زندگی شخصی نویسنده است نه مجموعه همه آدم‌ها و یا حتی مجموعه ایرانی‌ها و نه حتی تهرانی‌ها و نه هیچ مجموعه کوچک و بزرگ دیگری. روایت شخصی کسی است که اینگونه بزرگ شده است و دنیا را اینگونه دیده است.

فهرست نوبلیست‌های دانشگاه شیکاگو (http://www.uchicago.edu/about/accolades/22/)

Sunday, August 4, 2013

خدای کنفسیوسی

زمانی به شوخی به دوستی می‌گفتم اگر می‌‌خواهی یک چینی رو گیجش کنی ازش بپرس دینت چی. خلاصه این آغازی شد از حکایت سفر ما به شیکاگو با دوستمون "هوی".

قرار است برای دو هفته در کارگاه آموزشی کیهان‌شناسی محاسباتی شرکت کنیم ... هنوز نمی‌دانم دقیقاً قرار است چه چیزهایی یادبگیریم، چه اتفاقاتی بیافتد و چه کارهایی انجام دهیم. من و یکی از بچه‌های دانشکده ستاره‌شناسی که او هم در کارگاه از دانشگاه ما شرکت می‌کند با نام "هوی" ساعت 8:10 صبح با 40 دقیقه تاخیر به سمت شیکاگو راه افتادیم. کمی حرف‌های روزمره زدیم و از کارهایی که تو یک سال گذشته انجام دادیم حرف زدیم تا برسیم به شیکاگو. مسئولیت راه‌یابی رو دادم به دوستمون که من از مناظر و برج‌های سر به فلک‌کشیده لذت ببرم او هم ما ما رو به سمت مقصد راهنمایی کنه.

بعد از یک سال و اندی در شهر کوچک و آرام و بی‌حادثه‌ای همچون اناربر زندگی کردن، ناگهان با شهری بزرگ و پرجمعیت رو به رو شدن مثل حالتی است که چند سال از نوشابه نخوردی، بعد که نوشابه می‌خوری هم مزه‌اش برایت جدید است، هم نمی‌دانی داری لذت می‌ری یا می‌خواهی تا تهش بخوری که این لعنتی فقط تمام شود. خلاصه حس ما هم چنین حسی بود. دانشگاه شیکاگو هم شنیده بودم در جای خوبی قرار نگرفته، اما از قدیم الایام بزرگان گفته‌اند شنیدن که بود مانند دیدن. از اتوبوس در جایی میان برج‌های سر به فلک کشیده پیاده شدیم، همه چیز عادی و خوب بود، آدما، نگاه‌ها، لباس پوشیدن‌ها. سوار مترو شدیم که به سمت دانشگاه برویم. اما داستان به همین یکنواختی پیش نمی‌رفت. کم‌کم شهر چهره‌ی عبوسش را برای ما نشان می‌داد. هرچه جلوتر می‌رفتیم، نه فقط محیط اطراف و ساختمان‌های تغییر می‌کردند بلکه آدم‌ها نیز با همان سرعت رنگ و چهره عوض می‌کردند. دیگر از کت و شلوار خبری نبود، شلوار جین‌های نیم‌بندی بود که به زور رکابی بقیه تن را پوشانده بود، و این خالکوبی‌ها بود که بیشتر خودنمایی می‌کرد و نقش پوشش را بازی می‌کرد. انگار فاصله از مرکز شهر با میزان خالکوبی رابطه مستقیم دارد. من که طبق عادت از ترس جان چهار چشمی کیفم را می‌پاییدم که با نگاهم قرار نباشد توجهی را جلب کنم، البته نیازی به گفتنش نیست که در این موارد کمی ترسو تشریف داریم. خلاصه به هر زحمتی شد خودمان را به دانشگاه رساندیم، در آن کویر، محیط دانشگاه نقش خیمه‌گاهی را بازی می‌کرد که در آن آب طالبی با کلی یخ در آن به شما تعارف می‌شود.

وسایل را داخل خوابگاه گذاشتیم، که دوستمون "هوی" گفت: اگر کارت بانک Bank of America رو داری امروز موزه هنر و آکواریم مجانی در میاد، بنابراین قرار گذاشتیم که هر دو را بریم ببینیم. اصلاً چه چیزی هیجان انگیزتر از یک موزه مجانی آن هم در آمریکا و مرکز شیکاگو؟! خلاصه دوباره با همان شکل تقسیم وظایف راه افتادیم، من نظاره‌گر و هوی نقشه‌خوان. اولین جا به موزه هنرهای معاصر رفتیم. هیچ چیز هیجان‌انگیزتر از موزه هنر رفتن با یک چینی نیست که در آن پر باشد از مجسمه‌های قدیمی چینی و ژاپنی و هندی و تو هم هی ازش سوال کنی. اصولاً از یکی از کارهایی که لذت می‌برم این است که در قالب تفکر متضاد یک نفر بنشینم و تمامی وجودش را زیر سوال ببرم و از خودم دفاع کنم، مستقل از اینکه آیا من به این گفتمان و طرز تفکر اعتقادی دارم یا نه. اما تمرین و تفریح خوبی است. من در نقش یک انسان مذهبی باورمند به تمامی دستورات الهی که در کتاب مقدس تبلور پیدا کرده است، و هوی یک چینی معمولی با اعتقادات معمولی که یک چینی کنفسیوسی دارد. برایم جالب بود از دیدگاه این افراد اینکه جهان از کجا آمده است، از کجا آمده‌ام و به کجا می‌روم بر عکس ادیان غربی اصلا دغدغه نیست، اهمیتی ندارد، و در هیچ کجای اندیشه‌ورزی نقش بازی نمی‌کند. تمام حرفش این بود که آقا جان، با طرز تفکر ما، آن چیزی که اهمیت دارد خوب زندگی کردن در همین زندگانی هست، دیگر مهم نیست آیا جهان خالقی دارد یا ندارد. مساله درست و اخلاقی زندگی کردن در این جهان است نه چیزی بیشتر نه چیزی کمتر. از بودا برایم گفت، از کنفسیوس، از اقوام مختلف چینی (تبتی‌ها، مغول‌ها، هان‌ها و ...) که برایم از موزه به جذاب‌تر و شنیدنی‌تر بود.

وقتی داشتیم مجسمه‌های بوداییان هند را نگاه می‌کردیم ازش پرسیدم باشه، همه حرف‌هایت فرض بگیریم قبول اما بالاخره این سوال جوابش چی؟ جهانی وجود دارد. حالا این جهان از کجا آمده؟ کسی اون رو خلق کرده یا خودش به وجود آمده است؟ جواب داد: سوال خوبی، اصلاً تا حالا هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم. چند دقیقه‌ای سکوت کرد و فکر می‌کرد. آخر جواب داد: نمی‌دونم. اما سوالت مسخره هست چون اهمیتی نداره این مساله چون قرار است من نوعی اخلاقی زندگی کنم، حال این پرسش که جهان از کجا آمده است در این بستر بی‌معنا هست. من هم سعی کردم قرائت ادیان سامی را برایش بازگو کنم که چرا این مساله اهمیت دارد که آیا اصلاً ما فلسفه دین را از اینجا شروع می‌کنیم و در انتها به اخلاقیات می‌رسیم که این اخلاقیات جز در سایه دستورات خدا فهم نمی‌شه ... برایم جالب بود که آنچه که در شعر و ادب و هنر ما به عنوان سوالاتی فطری و بدیهی در ذهن من ترسیم کرده‌اند برای این افراد کلاً سوالاتی تهی از معنا و مفهوم است که هیچ ارزشی برای پاسخ دادن ندارد. خلاصه "هوی" اون طرف رینگ و ما هم این طرف رینگ بزن بزن را چند ساعتی ادامه دادیم و کلی چیزهای جدید یاد گرفتیم از همه مهم‌تر فهمیدم که هیچ چیزی هیجان‌انگیزتر از موزه هنر رفتن با یک چینی و بحث کردن در مورد دین نیست.


مقدمه